#من_تو_او_دیگری_پارت_235
نگین هنوز به او نگاه میکرد . برانوش هیچ نگاهش نکرد...
بعداز چند سفارش کوتاه به ارمیتا ...
خداحافظی گفت ورفت.
شاید هنوز پنج دقیقه هم از رفتنش نگذشته بود ... ارمیتا به دستشویی رفت تا دست ورویش را بشوید .نگین هم بی سر و صدا روی تختش خوابیده بود.
با صدای ایفون حوله را برداشت وصورتش راخشک کرد ... ایفون را جواب داد.
صدای زنی امد که گفت: منزل خانم ارمنده؟
ارمیتا:بله ... بفرمایید؟
زن: من لادن هستم ... زن سابق برانوش...
ارمیتا: برانوش رفته مطب...
لادن:میدونم ... میخوام با شما صحبت کنم ... یجورایی هم تشکر ...
ارمیتا: بفرمایید بالا...
شوکه وبهت زده در ورودی راباز کرد و به در های فلزی اسانسور زل زد و فکر کرد لادن چه کاری میتوانست با او داشته باشد...
با دیدن او و ان برامدگی شکمش و البته صورتی که کمی کبود و متورم بود ... ناچارا لبخندی تصنعی زد وگفت:خوش اومدید ...
لادن دستش را جلو برد و گفت:ببخشید مزاحمتون شدم...
ارمیتا دست داد و گفت:خواهش میکنم ...
لادن نفس عمیقی کشید وگفت:دخترم اینجاست؟
ارمیتا:چطور؟
لادن:پیش نرگس نیست ... گفتم شاید پیش شما ...
ارمیتا چشمهایش را باریک کرد نرگس دیگر که بود؟
لادن نفس عمیقی کشید وگفت: میخوام دخترمو ببرم...
ارمیتا :پدرش بیاد باهاتون صحبت کنه من ...
لادن اهی کشید وگفت: اون پدرش نیست ...
ارمیتا مبهوت گفت:بله؟
لادن سرش را میان دستهایش گرفت وگفت:خانم... برانوش دیوونه است. مشکل روانی داره ... پارانویا داره ... اون میخواد بچه ی من وبکشه...
ارمیتا خشکش زده بود ...
romangram.com | @romangram_com