#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_198
نیست از دست آيلین ديونه خلاص شدي
مشت آرومي به بازوش زدم و گفتم : آره حالا من و بهزاد مونديم و پسر گلم
طبق عادت همیشگیش سرش رو کج به پايین خم کرد و گفت : خواهش مي کنم ! خواهش مي
کنم ! من متعلق به همه ي شمام ... میگم مامان شما آيدا رو نديدن ؟
آيدا ؟ با اون چیکار داري؟
آروين : هیچي همینطوري مي خواستم ببینم کجاست !
پسر اينقدر اون طفل معصومو اذيتش نکن !
آروين : طفل معصوم چیه مامان ! يه جوري میگه هر کي ندونه فکر مي کنه بچه دوسالست ! ديگه
نمیدونن که ايشون سال ديگه وارد دانشگاه میشن
خوبه خوبه ! کمتر زبون بريز ... برو اوناهاش
گونمو بوسیدو گفت : پس فعلا قربون مامان گلم
و بعد منو تنها گذاشت
و اما آيدا ... خوشحالي خاندان ما زماني تکمیل شد که شیدا و ماهان بعد از 2سال زندگي مشترک
صاحب فرزند دختر شدن که اينطور که بوش میومد قرار بود تو سن 92سالگي بشه عروسه خودم
!
بهزاد : بچه ها زود بزرگ میشن ومیرن
صداش از پشتم میومد
نگاهي به مقابلم کردم که آروين و آيدا مشغول کل کل با هم بودن ... باز اين پسره آزار رسونده بود
: اوهوم
بهزاد : و باز علي موند و حوضش !
پايان
romangram.com | @romangram_com