#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_197
چیکارش داري ؟
خب دير شد زودتر بیاد بريم ديگه ! خدا رحم کرده که خودش داماد نشده
بهزاد بوسه اي روي موهام کاشت و گفت : ان شاء لله داماديه خودش ! تازه بچه که نیست
ناسلامتي 04سالشه ها ... اصلا ما میريم اون خودش با ماشین خودش میاد ديگه
من میشناسم اين پسرو ديگه ! کپي برابر اصل باباشه ! اصلا نمیشه رو حرفاش حساب کرد
بهزاد خنده اي کرد و گفت : دست شما درد نکنه ديگه ! به جاي اين حرفا شالتو سر کن بريم که
میترسم بعد آيلین و امیر برسیم
آروين همونطور که از پله ها پايین میومد کتشم تنش مي کرد : بابا اومدم ديگه ... اه اه من موندم
آخه دخترم تو سن بیست سالگي بايد شوهر کنه ؟ دختر که 92شد بايد بره خونه ي بخت ! همون
موقع که من ايران نبودم شوهرش میدادين میرفت ديگه !
اها بگو پس اقا فکر خودشونن ! باشه پسرم من و بابات قول میديم واسه همسري تو يه دختر 92
ساله انتخاب کنیم
آروين کمي سرشو خم کرد و گفت : اختیار دارين ! شما چرا خودتونو به زحمت میندازين ! مگه من
مردم
بهزاد : خدا نکنه پسرم ... حالا مادر پسر بدويین که واقعا ديگه فکر کنم امیر رضا و آيلین رسیدن
آروين سويیچ ماشینو برداشت و گفت : نگران نباش پدر من من اين دو تا رو بزرگ کردم ! فقط
آتلیه رفتنشون شیش ساعت طول میکشه !
بالاخره بعد از بالا و پايین زياد ساعت هفت شب اونجا بوديم
با صداي جیغ و سوت و دست متوجه شدم که بالاخره زمانش رسیده ... دختر گلم رو در حالي
میديم که لباس سفید به تن داشت و داشت میرفت خونه بخت
ذهنم پرکشید به 05سال قبل زماني که 02ساله بودم و لباس بختم با بهزاد رو به تن کردم ...
چقدر زود گذشت ، عروسي من و بهزاد متصادف شد با عروسي شیدا و ماهان ... خیلي خوب بود و
همه چي عالي بود
شیدا و ماهان چون بچه دار نمیشدن پسر بچه ي 4ساله اي رو از پرورشگاه اوردن که ظاهرا از
قبل ماهان رو به عنوان پدرش مي شناخت و حالا فقط شیدا رو به عنوان مامانش پذيرفته بود ...
امیر رضا ... آره داماد من پسر ماهان و شیدا و در واقع برادرزاده ي من بود
منو بهزاد هم سال بعد ازدواجمون صاحب آروين شديم ... پسر عزيزم که تازه دو سال میشد که از
هلند برگشته بود
و 5سال بعد هم صاحب آيلین شديم ... دختر عزيزم که حالا واسه خودش عروسي شده بود
دستي روي شونم قرار گرفت : مامان جان بريز ! بريز که میدونم اشکه شوقه ! بالاخره کم چیز
romangram.com | @romangram_com