#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_170


بهزاد : خب ببین ما يه سازماني داريم به نام اطلاعات ... به نظرم اون جا بايد جاسوس داشته

باشن

- يعني اين قضیه سیاسیه ؟

بهزاد : اره همینطوره ... البته هنوز دقیق مطمئن نیستم ... ولي به نظرم بايد اينطور باشه ...

اينطوري میشه سوارز رو هم توجیح کرد

- الان کار ما چیه اينجا ؟

بهزاد : فعلا به روال قبل ادامه میديم تا من اين قضیه رو با ماهان در میون بذارم ...

اي خدا يعني میشه من از اين جا نجات پیدا کنم ... دلم براي شیدا ... مريم جون .. فرهاد خان ...

ماهان ... بهار جون و حتي اقا علي رضا تنگ شده بود ... اونا تو اين چند وقت خیلي هوام رو داشتن

...

خواستم بلند شم که بهزاد گفت : در ضمن بهتره از اين به بعد تو طرز لباس پوشیدنت دقت کني و

خیلي با حمید تنها نباشي ...

باز اين اعتماد به نفس من اوت کرد و گفتم : من خودم حواسم هست نیازي به گفته ي شما نیست

بهزاد : ولي اون میتونه به راحتي بلايي سرت بیاره ...

- نمیتونه ... همینطوري که بقیه خواستن و نتونستن !

همینطور هم بود ... خیلي تا حالا هبم قصد کرده بودن و موفق نشده بودن ...

بهزاد پوزخندي زدو گفت : ولي اين کار براي مردا خیلي اسونه

من مثل خودش پوزخندي تحويلش دادم و گفت : نه تا زماني که من نخوام

از جام بلند شدم و کتش رو روي همون تخت گذاشتم ... از کناررش که اومدم رد شم دستمو

گرفت و محکم کشید که باعث شد تعادلم رو از دست بدم و محکم پرت بشم روش ... حالا

صورتش تو سانتي متري صورت من بود ... با چشماي گشاد شده از ترس ذل زده بودم بهش ...

بهزاد : مي خواي بگي الان مي خواستي که بیفتي بغل من ؟

اه لعنت به دهاني که بي موقع باز شود ... اخه اون چه چرت و پرتي بود که من تحويلش دادم ...

دستمو کشیدم و گفت : ولم کن برم ...

ولي دستم رو گرفته بود ... يه دسته ديگش رو پشت کمرم گذاشت و گفت : خب برو ...

دوباره تقلا کردم که موفق نشدم : گفتم ولم کن .. معلومه داري چیکار مي کني ؟

کمي صداش رو بلند کرد و گفت : اره ... دارم مي بینم چطور خودتو نجات میدي از دست مردا ...

خب زود باش ... منم يه مردم خودتو نجات بده از دست من ...

اااا خدايا به اينجاش ديگه فکر نکرده بودم ... غلط کردم امشب منو از دست اين نجات بده قول


romangram.com | @romangram_com