#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_149

حمید : حتما میگم برات يدونه بگیرن

بهزاد : ممنون ترجیحا شاسي بلند نباشه

حمید : شوخي مي کني امیر جان ؟ الان همه دنبال اين ماشینان

بهزاد : در جريان هستم ولي خب خوشم نمیاد

حمید : بسیار خب ! هر جور مايلي

بهزاد با دستمال گوشه ي لبش رو پاک کرد و گفت : فعلا با اجازه ... ترلان بیا بالا تو جابه جا

کردن لوازمم کمک کن

ااااا ... اين چه زود به خودش گرفت ... حالا اين حمید يه چیزي گفت اين چرا حدي گرفته

منم تشکر کردم و پشت سرش به اتاقش رفتم ...

بعد از وارد شدن من در اتاق رو بست و از پشت قفل کرد

بالاخره به خودم اين جرات رو دادم و گفتم : تو چرا باورت شده که من خدمتکارتم ؟

همونطور که پشتش به من بود گفت : مگه غیر از اينه ؟

- قرار نبود که من بیام اينجا بشینم ببینم اقا چي میگن مو به مو براشون انجام بدم

روشو سمت من کرد و گفت : اتفاقا برعکس اين چیزي بود که از بدو ورودت به خونمون بايد

انجام میدادي البته هنوزم دير نشده با يه کم اضافه کاري مي تونه جبرانش کني

واي خدا ... از درون داشتم خون خودمو مي خوردم شايد حق با اون بود ولي ديگه خیلي داشت

زياده روي مي کرد ... منم تا يه جايي صبر داشتم

- اصلا به تو چه ربطي داره ؟ نکنه صاحب اون خونه اي ؟ بابا و مامانت بهم اجازه دادن که به

عنوان عضوي از خانوادشون اون جا زندگي کنم ... اونان که برام تعیین و تکلیف مي کنن نه تو

بهزاد : ولي من تو رو به عنوان عضوي از خانوادم قبول ندارم

- چه بهتر ... خوشحالم که احساسمون دو طرفست ولي اين که حضور من ازارت میده هیچ ربطي

به من نداره چون حضور تو هیچ اهمیتي براي من نداره

دهنشو باز کرد چیزي بگه ولي مثل اينکه پشیمون شد و سمت در اومد

از جلو راهش کنار رفتم در اتاقو باز کرد و گفت : اومدم تو اتاقم همه چیز سر جاش باشه

و بعد پشت سرش در رو بست

واي خدا خوب شد رفت اگه میموند معلوم نبود چي میشد ...

پسره ي پررو رو نرو ادم راه میره ... فکر کرده کیه که برام راه به راه نطق مي کنه ... بايد بهش ياد

بدم که من ديگه اون ترلان سابق نیستم که هیچي حالیم نشه

بعد از جابه جا کردن وسايلاش از اتاقش خارج شدم و يک راست سمت اتاق خودم رفتم ... چه

زودم صاحبش شدم !

romangram.com | @romangram_com