#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_133
صبورا : خدابیامرزه مادرشو ... حتما بهش میگم ...
حمید : خوبه ...
هنوز نمي دونستم اين ترنم خانوم کیه ... ولي خب به نظرم هنوز زود بود واسه کنجکاوي تو خونه
... من بايد مثلا الان ترسیده باشم از اينده ي نامعلومم ... اره خودشه ...
- من براي چي بايد اينجا بمونم ؟
حمید : عجیبه سیمین نگفته بود دخترش اينقدر کم حرفه ...
- من دختر اون نیستم ...
حمید : بودي هم فرقي نمي کرد ... اون بي احساس تر از ان حرفاست
واقعا هم بود ... چي براش تو اين دنیا اهمیت داشت جدا ؟ پول ؟ يا شايد چیزاي ديگه ؟ من که
نفهمیدم
به روي خودم نیاوردم و در جوابش گفتم : من منتظرم تا جوابم رو بدين ...
حمید : ... نه ... جدا مي بینم همچین هم کم حرف نیستي ... نکنه رو نمي کني يه موقع ريا نشه ؟
بعد خودش از اين حرفش زد زير خنده و باز ادامه داد : نترس بابا ريا نمیشه .... در ضمن در پاسخ
سوالت فعلا معلوم نیست ... گفتم که هنوز تصمیم نگرفتم ... فعلا مثل يه مهمون اينجا زندگي مي
کني ... يه چیزي بین صبورا و ترنم ... در ضمن سعي نکن از کاراي من سر در بیاري که اصلا به
نفعت نیست و همینطور خوشم نمیاد به يه الف بچه جواب پس بدم ...
بدون اين که کوچکترين خمي به ابروم بیار با همون لحن قبلیم بهش گفتم : اگه خودتون قبل از
هر کاري توضیحش رو بدين منم نیازي نمي بینم که ازتون سوال بپرسم ...
با اين حرفم صبورا خانوم لبشو گاز گرفت و ابروش رو به اين معني که يعني اين چه حرفیه
دخترجان بالا فرستاد ....
اها خودشه ! يادم باشه از صبورا خانوم در مورد ترنم بپرسم .... ترنم شده مجهول ... و اما مهموني
اخر هفته و اين که منم بايد باشم يا نه ...
نمیدونم که ذهنم رو خوند يا هر چیز ديگه اي که گفت : در ضمن دلم نمي خواد تو مهموني جمعه
تو رو پايین ببینم ... امیدورام متوجه شده باشي ...
بايد با شجاعت با اينا رفتار مي کردم که فکر نکن هیجي حالیم نمي شه ...
ابي که تو لیوان بود رو خوردم و گفتم : دستتون درد نکنه ... مطمئن باشید دلتون مي خواست هم
شرکت نمي کردم ... هیچ علاقه اي به اين جور چیزا ندارم ... با اجازه
حالا داشتم میمردم که تو مهموني شرکت کنم و سر در بیارما ولي به اين جماعت نبايد رو داد ...
والله !
بهترين کار اين بود که بهزاد و ماهان رو در جريان بذارم ... خب اونا پلیسن ... مسلما ذهنشون
romangram.com | @romangram_com