#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_122


سیمین نگاشو از من گرفت و گفت : هیچ وقت مثل الان مطمئن نبودم

و بعد راهشو گرفت و از اتاق رفت بیرون ....

رامین پوزخندي زد و رو بهم گفت : که بري پیش حمید ؟

و اينبار بلند زد زير خنده ...

رامین : ترلان براي بار اخر ازت میخوام که با من ازدواج کني شايد بتونم جلوي رفتنت پیش حمید

رو بگیرم

با همه ي نفرتم نگاش کردم و گفت : حاضرم بمیرم ولي يه لحظه هم تو رو تحمل نکنم

رامین شونه اي بالا انداخت و گفت : خود داني ... منو بگو که نگران تو شدم ... در هر صورت واسه

فردا صبح اماده باش که داري راهیه جهنم مي شي ... در ضمن الانم بريم شام امادست دوست

ندارم نعشه کشي کنم ...

و بعد از اتاق خارج شد ... مانتومو از تنم خارج کردم ... يه بلوز استین بلند زير تنم بود ...شالم رو

رو سرم مرتب کردم و بیرون رفتم ... هر چند مي دونستم با وجود اين چیزايي که رامین مي گفت

حجاب کردن جلوي اينا يه چیزي موقتي به حساب میومد ... حداقل تا فردا راحت بودم ...

شاممو که خوردم زير لب الهي شکري گفتم و بدون هیچ تشکري از جام بلند شدم و سمت اتاقم

رفتم ...

ده دقیقه بعد صداي قفل شدن در اتاقمو شنیدم ... لباسام رو با يه پیراهن استین کوتاه که

بلنديش تا روي زانوم بود عوض کردم تا راحت بخوابم اخه عادت نداشتم با بلوز و شلوار بخوابم

رو تخت دراز کشیدم و بي سیمم رو فعال کردم

***

بهزاد :::::

به صفحه ي مقابلم ذل زده بودم و داشتم به صحبت هاي سرهنگ فکر مي کردم که ... اي بابا باز

اين دو تا جفت پا پريدن وسط افکار ما ...

شیدا : ماهان مسخره نشو ... لیوان رو بده به من ...

ماهان در حالي که مي خنديد ابروشو بالا داد و گفت : نخیر ! نمیدم ! مي خوام خودم بخورمش !

شیدا : خوردن تو به من ربطي نداره ! برو واسه خودت پرتقال اب بگیر

ماهان : خب وقتي امادش اينجا هست ديگه چرا به خودم فشار بیارم ...

شیدا : ولي من اونو اب گرفتم ... پس خودمم بايد بخورمش ...

ماهان کنار نشست و خواست جوابشو بده و که يهو لیوانو از دستش گرفتم و گفتم : بس کنید بابا !

شما هم سر و کله ي ما رو بردين !


romangram.com | @romangram_com