#من_،_قربانی_یک_انتقام_پارت_111
***
الان يک ماهه که از او روز گذشته ... يک ماه از ديدار امیر علي ... يک ماه از تعطیلات عید ...
دوباره همه چیز به روال عادي برگشته شیدا رو کم کم هفته اي دوبار مي بینم ! ماهان و بهزاد هم
سرشون تو کار خودشونه ... هیچي بروز نمیدن فقط يکي دوبار در مورد سیمین و رامین و نازنین و
راشین ازم سوال پرسیدن ... يه سري سوالاته بي سرو ته که ازشون سر در نیاوردم ... اينطور که
شیدا از زيرزبونشون در اورده مثل اينکه دارن براي شروع ماموريتشون اماده میشن ... امیدوارم
من درگیر اين قضیه نشم اصلا علاقه اي ندارم به ديدار مجدد اون به اصطلاح مادر ... اما گاهي به
اين فکر مي کنم که بالاخره میخواد چي بشه ... من قرار سرنوشتم چي بشه ... قراره تا اخر عمرم
اينجا بمونم ... عقلم در برابر جواب دادن به اين سوالاي بي پايانم نا توانه و اين منو عذاب میده
- ترلان جان کجايي مادر ؟
- اينجام مريم جون کاري دارين ؟
- اره عزيزم ... بیا اين میزو بچینم الان بهزاد و فرهاد میرسن
- چشم اومدم
از جام بلند شدم و رفتم اشپزخونه تا وسايل و غذاها رو بیارم بیرون ... از صبح تا حالا چیزي
نخورده بودم وعطر اين غذاها واقعا ديونه کننده بود اما ناچارا بايد صبر مي کردم ...
با شنیدن صداي زنگ اخرين ديس رو هم روي میز گذاشتم و مريم جون هم رفت تا در رو باز کنه
... خیلي واسم جالبه با اين که سال ها از ازدواجشون مي گذره هنوزم مريم جون هر روز فرهاد
خان رو بدرقه مي کنه و هم به استقبالش میره ... هنوز جالب تر هم اينه که هیمشه تو پوشیدن کت
و در اوردنش به فرهاد خان کمک مي کنه
فرهاد : بــــــــه سلام بر مريم خانم گل و گلاب ! احوال همسر بنده ؟
مريم : علیک سلام اقا ! خسته نباشي ! چیه امروز کبکت خروس مي خونه ؟
فرهاد : مگه حتما بايد چیزي باشه که کبکم خروس بخونه ؟ ما ز ديدار گل روي يار شايدم !
مريم جون يه مشت اروم به بازوي فرهاد خان زد و گفت : اره تو که راست میگي ! برو کنار ببینم
پسرم کجاست ..
فرهاد : بیا باز بهزاد شد حووي من !
همزمان چشمش به من افتاد و گفت : البته منم براي شما حوو پیدا کردم مريم خانم ! به به ترلان
جان ! حالت چطوره دخترم ؟
همزمان يه چشمکي به من زد
مريم : که واسه من حوو اوردي نه ؟
منم متقابلا خنديدم و گفتم : سلام علیکم فرهاد خان ! خسته نباشید !
romangram.com | @romangram_com