#مهتاب_پارت_96
با هم اومدیم توی حیات وروی صندلی نشستیم .مژگان اومدسمتون وگفت: داداش بیا میخوام با یکی از دوستام آشنات کنم
ابروهامو درهم کردم وبه علی نگاه وحشتناکی انداختم که یعنی ازجات تکون نمیخوری .
علی گفت: نه پیش مهتاب میمونم کارش دارم
مژگان رو به من گفت : نمیخوریمش مهتاب جون پست میدیم .روبه علی گفت: الهی بمیرم برات چندوقتی موقیعتت خوب نبود وهمش آه وناله دیدی بیا بین ما یکم بخند دلت باز شه .
دوستش رو صدا زد وروبه علی گفت : نگار یکی از دوستام هستن .علی هم برادرم
علی خیلی خشک گفت : خوشوقتم
-منم همین طور
مژگان : داداش نگار جان پزشک زنان زایمان هستن
میدونستم پشت این کارها یه خبری هست اما بدون حوصله سرم وانداخته بودم پایین وکاری به کارشون نداشتم.
علی گفت:چیکارکنم؟ متاسفانه رشته اشون به درد من نمیخوره
مژگان : به درد مهتاب جون که میخوره
فوری سرم رو آوردم بالا وروبه مژگان با حرص گفتم: من هم نیازی به پزشک زنان زایمان ندارم
مژگان ودوستش با عشوه ازکنارما رفتند .با انگشتم پیشونیمو مالیدم علی یه لیوان آب داد دستم وگفت: بیا خانمم بیاگلکم یه ذره ازاین بخور
آب وازش گرفتم وکمی خوردم .بعد از مدتی نوبت به دادن کادو ها رسید .
romangram.com | @romangram_com