#مهتاب_پارت_95
-احساس میکنم هیچکدوم به درد مهمونی شب نمیخوره
مامان اومد اتاقم ونگاهی به کمد پر از لباسم انداخت ولباس سفید آستین سرب با یه دامن مشکی کتان داد دستم وگفت : این برای مهمونی امشب عالیه
-راست میگی
-آره
ساعت هفت حاظر وآماده منتظر شدم تا علی بیاد وبا هم به خونه فرخنده خانم بریم ....
ساعت هفت علی اومد دنبالم .با دیدنم لبخندی زد وگفت : چه کردی با خودت عروسک
-خوب شدم ؟
-عالی
-مرسی
ازمامان وعزیز خدافظی کردیم واومدیم خونه فرخنده خانم .حیات رو خیلی قشنگ تزیین کرده بودند وصندلی چیده بودند .با دیدن همه ی همسایه پوزخندی زدم ورو به علی گفتم : فقط مامان من اضافی بود دیگه .مثلا فامیل هم هستیم نباید مامانت دعوتش میکرد
علی هیچی نگفت وبه داخل رفتیم.فرخنده خانم لباسش رو عوض کرده بود وداشت روسری اش رو سر میکرد علی روی صندلی نشست وگفت: مامان کارتون خیلی زشت بود که مامان نسرین ودعوت نکردین
فرخنده خانم نگاهی به من انداخت وگفت: مادرجون خوبیت نداره کسی که اجاقش کوره بیاد جشن تولد بچه .چشم میخوره عزیزم
احساس کردم دستام میلرزه وخط چشمم رو نمیتونم بکشم.بیخیالش شدم وسعی کردم خودم رو کنترل کنم
فرخنده خانم که رفت علی گفت: مهتاب
-هیچی نگو علی هیچی
romangram.com | @romangram_com