#مهتاب_پارت_174
-باشه خیلی خوبه فردا عصر منتظر هستم
-باشه خدافظ
برای بار آخر نگاهی به در خونه فرخنده خانم انداختم واومدم خونه .سلام سرسری به پریسا وپیمان دادم واومدم اتاقم ......
عصر بود که بعد از کمی گریه از لاک تنهایی خودم اومدم بیرون .پریسا در حال شام درست کردن بود وخیار وگوجه ها رو از توی یخچال برداشتم ومشغول درست کردن سالاد شدم .......
پریسا: امروز انگار خیلی خوشحال نیستی ؟روز اول کاریت بود .نمیخوای ازش تعریف کنی
-خوب وبود ...بد نبود
-همین ؟اونم هم ذوق وشوق فقط خوب بود.....
-همین هم از من زیادیه ..ازمنی که زندگیم روی هواست ،تکلیف خودم رو نمیدونم ،نمیدونم باید به مردم چی بگم ؟بگم ازدواج کردم میگن پس شوهرت کو میگم میخوام طلاق بگیرم میگن مگه چند وقت ازدواج کردید وای ازاون روزی که بفهمن نامزد دارم ....این علی هم که نمیاد ببینم دردش چیه .
-میدونم خواهری ،انگار باید سر هرکدوم از ما یه بلا میومد ...اما بلایی که سرتو اومد به ناحق بود ..تو خوب بودی ،تو به خانوادت شوهرت بدی نکردی اما اون ها در حق تو ....
-نه پریسا طلاق تو هم حق تو نبود ؟
-چرا مهتاب بود .من برای طلاقم فقط به خاطر آبرومون ناراحت بودم اما الان که از اون مرتیکه جدا شدم احساس میکنم چقدر ارومم چقدر آرامش دارم ،آرامشی که توی این چند سال زندگی با اون نداشتم
-یعنی از این که مطلقه ای راضی هستی ؟خجالت نمیکشی ؟
romangram.com | @romangram_com