#مهتاب_پارت_173

-بروبابا

راهم رو کشیدم واومدم این ور .اومد جلوم ایستاد وگفت: مگه با تو نیستم ؟د حرف میزنی یا نه

منم مثل خودش دادکشیدم وگفتم: نه

-مهتاب تو چرا اینجور شدی ؟احساس میکنم دیگه نمیشناسمت ....

-آره من اون روی تو رو اصلا ندیده بودم اون روی خانوادت رو هم ندیده بودم اون روی تو میدونه چه جوری بود ؟میخوای بدونی ؟میگم بهت یه آدم بزدل ترسو که اجازه میده مادرش براش تصمیم بگیره ؟پا روی عشقش میذاره واصلا هم براش مهم نیست که چه بلایی سر من میاد ....جلوی روم میگه دوسم داره اما جلوی مادرش حتما از من بد میگه آره علی تو اینجوری بودی .....تو پشت منو توی بد موقیعتی خالی کردی .....اما الان شناختمت میدونم تکیه گاه خوبی برام نیستی یه وقتی رو تعیین کن بریم محظهر وبه قول مامانت این شر کنده شه منم موقعیت های زیادی در انتظارمه نمیخوام از دستشون بدم

با این حرفم سزش رو آورد بالا گفت: چی ؟ چه موقعیتی

-حالا

اومدم این ور واز پشت تیر برق به علی نگاه کردم که یه دستش رو توی موهاش فرو کرده بود ودور خودش میچرخید

به حرفهام فکر کردم ...خدای من ،من بهش چی گفتم ،گفتم که بریم برای طلاق نکنه قبول کنه ....من همین که اسمش توی شناسنامه ام هست قانعه ام

میخواستم برگردم بیام خونه که گوشیم زنگ خورد آرش بود برداشتم وگفتم: سلام آرش چطوری ؟چه خبر

-سلام مهتاب خوبی ؟ببین یه مورد خوب برای ماشین پیدا کردم ماشین یکی از همکارام هست ماشین خیلی تمیزی قیمتش هم مناسب چیکار میکنی

-نمیدونم کی میتونم این همکارت رو ببینم

-فردا عصر خوبه ؟

-خودت هستی ؟

-آره .

romangram.com | @romangram_com