#مهتاب_پارت_159
-بله
-چی خوندید ؟
-مترجمی زبان !
-جایی هم مشغول به کار هستید ؟
-توی یه آموزشگاه زبان تدریس میکنم
-حیف شما نیست توی آموزشگاه عمر خودتون رو تلف کنید؟
-خوب از روی بیکاری ،این کارها خیلی هم خوبه!
-یعنی اگه کار دیگه ای هم باشه شما قبول میکنید؟
-خوب محیط وکارش خیلی مهمه، درهر حال این آموزشگاهی که من کار میکنم از هر نظر مورد قبول.
-راستش دوست من یه سه ماهی هست که شرکتش رو راه اندازی کرده دنبال مهندس های صنایع وحسابدار ومترجم هستش .میتونم شما رو بهش معرفی کنم .البته از هر نظر خیالتون راحت باشه .محیط کاملا سالمی داره
واقعا نمیدونستم چی بگم .آدرس اون شرکت وگرفتم وگفتم که باید بهش فکر کنم وبا مامان مشورت کنم .اما انگار خاله هم مشتاق بود که این کار رو قبول کنم .
خانواده عمو حسن میخواستند یه یه هفته ای رو توی اونجا بمونن ومن اصلا اینو نمیخواستم .آدم های فوق العاده خوب ومهربونی بودند اما من شرایط خوبی رو برای موندن کنار مهمون ها نداشتم .برای همین تصمیم گرفتم فردا به تهران برگردم چند روز دیگه اول محرم بود ودلم میخواست کنار مامان وداداشم باشم .
داشتم وسایل هامو جمع میکردم که خاله اومد توی اتاق وبا دیدن چمدون روی زمین گفت: چیکار داری میکنی مهتاب ؟
-میخوام برگردم خاله ،به اندازه کافی بهت زحمت دادم
-به خاطر خانواده حسن داری میری ؟
romangram.com | @romangram_com