#مهتاب_پارت_158


-چه خبر

-از دیروز که رفتی همش بیقرار، توی کوچه بود که شاید من برم یاتو بیای بیرون ببینتت اما وقتی آرش بهش گفت از اینجا رفتی !نمیدونی که رنگش پرید وهمونجا نشست روی زمین وبا آرش هم کلی صحبت کردند اما خب آرش به من نمیگه چیا گفتن....

ستاره هی میگفت ومیگفت ونمیدونست که داره منو ازهمیشه بیشتر بیقرار تر میکنه

الان نزدیک های سه روزه که خونه خاله ینام وهرروز هم با ستاره صحبت میکنم.وخبرها رو ازش میگرفتم.

داشتم وسایل هامو جمع میکردم که خاله اومد داخل اتاق وگفت: خانواده حسن دارن میان !

-اااااا!به سلامتی .چشم عمو روشن!

-آره مادر وبرادرش فقط دارن میان.

-کی ؟

-برای امشب شام !

-چه خوب!

جلوی خاله میگفتم چه خوب اما ته دلم اصلا حوصله مهمون ها وجواب دادن به سوال هاشون رو نداشتم که چرا اومدی اینجا ؟و.....

برای شام خاله فسنجون درست کرده بود .با خودم فکر کردم برای حفظ ظاهر هم که شده کمی به خودم برسم وجلوی خانواده عموحسن آبرو داری کنم .رفتم اتاق خاله ونشستم جلوی میز توالتش وافتادم به جون صورتم وابروهام .انگار زمین تا اسمون فرق کرده بودم .رفتم دوش گرفتم ویه آرایش خوشگل هم کردم .دلم برای این کارهام تنگ شده بود اما راستش دیگه انگیزه نداشتم .

لباس هامو پوشیدم وشالم رو هم سرم انداختم .مهمون ها که اومدند رفتم بیرون وباهاشون سلام واحوال پرسی کردم .مادر عموحسن وفقط توی عروسی خاله دیده بودم باهاش دست دادم اما برادر عموحسن ،حامد روچند بار قبلا دیده بودم .بهشون خوش آمد گفتم واومدم آشپزخونه تا چایی رو آماده کنم .

چایی وآوردم ونشستم کنارشون .حامد گفت: درستون تموم شده دیگه؟


romangram.com | @romangram_com