#مهتاب_پارت_146


مامان دیگه حرفی نزد .جلوی درخونه ماشین رو کنار خونمون پارک کردیم ورفتیم خونه .دلم بدجور پیش علی بود ؟نمیدونم چه بلایی سرش اومده ؟حالش خوبه ؟جاییش نشکسته باشه .خدایا شرمنده ام نکن .خدایا حالش خوب باشه وبه خاطر عشق پاکش چیزیش نشه ؟اون فقط میخواست به من کمک کنه حقش نیست به خاطر من چیزیش بشه .

حالم خیلی بد بود اصلا فکر نمیکرد فرخنده خانم این بی شرمی رو تا اینجا بکشونه .اگه اون ناراحت بود من بیشتر از اون ناراحت بودم اما ....نمیدونم شاید هم حق داشت ومن لایق اون همه فحش وبدوبیراه بودم .

سرم گذاشتم روی پاهام از ته دلم زدم زیر گریه .به بدبختی هام ،به داداشم که الان معلوم نیست با کی نشسته ؟چیکار میکنه ،به شوهرم که گوشه بیمارستان ،به حرف هایی که شنیدم ،وترس از دست دادن علی باعث شد گریه ام بیشتر بشه .میترسیدم فرخنده خانم با این کار علی رو از من بگیره .من فقط با وجود علی میتونم مشکلاتم رو تحمل کنم اگه علی نباشه منم نیستم .

گوشی رو برداشتم وشماره ستاره رو گرفتم .بعد از چندتا بوق جواب داد

-بله

-سلام ستاره

-ااا؟مهتاب تویی ؟سلام خوبی ؟چه عجب یادی از ما کردی .

-ستاره کجایی ؟

انگار نگران شده بود چون صداش لرزید وگفت: با آرش اومدیم بیرون چطور مگه .

-آدرس بده بیام .باید باهاتون صحبت کنم

-میخوای ما بیایم ؟

-نه میام بگو کجایی فقط .

-کافه پایین پارک

گوشی رو قطح کردم وسریع مانتوم رو پوشیدم وماشین رو روشن کردم وراه افتادم .داخل کافه شدم وبا یه چشم چرخوندن ستاره وآرش رو دیدم .رفتم نزدیکشون وروی صندلی نشستم


romangram.com | @romangram_com