#مهتاب_پارت_145

علی رو بردن توی اتاقی تا زخم هاش ودرمون کنن .زنگ زدم به خانوادش تا بیان احتمالا فرخنده خانم طلاق ما رو از هم میگرفت.

خانواده علی وخانواده من هم اومدن بیمارستان .

فرخنده خانم یقه من و گرفت وگفت : خواستگاری کردن از تو بزرگترین اشتباه من بود .پسرم از وقتی اومده توی خانواده شما یه روز خوش ندیده چی میخوای ازش ؟ولش کن دیگه اه .حتما باید پسرم بیفته گوشه بیمارستان ؟پسرم من مگه مسئول کارهای پسرشماست که افتاده برای رضایت گرفتن.

سارا ومریم فرخنده خانم رو گرفته بودند وسعی میکردند آرومش کنن .منم سرم رو انداخته بودم پایین که صدای فرخنده خانم باعث شد مغزم سوت بکشه .

-دست از سرعلی من بردار .گمشو ازاینجا برو بیرون

مامان که نمیتونست این همه تحقیروتحمل کنه دست منو با حرص کشید وبه بیرون بیمارستان آورد .خواستم برم سمت ماشین علی که گفت: دست به اون ماشین نمیزنی ها

-چرا ؟

-بده پریسا ببره بده به خودشون

-لازم نکرده .ماشین مال من ،مال شوهرمن ،فرخنده خانم خر کیه ؟

-تو چرا به ما نگفتی میخوای کجا بری ؟تو مگه بزرگتر نداری بچه ؟

سوار ماشین شدم مامان وپریسا هم سوار شدند .

مامان: اصلا ازت انتظار نداشتم مهتاب .این کار وظیفه من بود نه علی که بره واین بلا سرش بیاد.

-خود علی اصرار داشت که شما پاتون توی این ماجرا باز نشه .

-علی بگه تو شعورت نمیرسه که اون هر چقدر هم خوب ومهربون باشه داماد ما نه پسرما.

-مامان خواهش میکنم حوصله ندارم خدای نکرده یه چیزی میگم هم خودمو ناراحت میکنم هم شمارو .حالم بهتر شد با هم صحبت میکنیم .

romangram.com | @romangram_com