#مهتاب_پارت_139

-شما رفتید بیمارستان .حالشو پرسیدید

-آره عزیزم توی کماست .بهوش اومدنش هم دست ما نیست .

کمی باهم حرف زدیم وبعد هم خدافظی کردیم .دلم براش سوخت چقدر ناراحت شد به وفاداریش احسنت گفتم .

قرار بود اون شب شام برم خونه علی ینا .ازالان توی دلم عزا گرفته بودم .به خانواده علی چی میخواستم بگم





جلوی در فرخنده خانم اینا رسیدم ودر زدم .مریم دروباز کرد ورفت رفتم داخل وبا چشم دنبال علی گشتم اما نبود به فرخنده خانم سلام کردم

-سلام مامان

-سلام خانم چطوری

-ممنون .شما خوبین ؟شرمنده توروخدا دیر اومدم همه کارها موند برای شما

-ما به کار عروس احتیاج نداریم فردا یه جاش درد بگیره پسرمون رو میندازه به جونمون

-مامان من کی علی رو به جون شما انداختم

-هی دیگه

از کنار حوض بلند شد ورفت داخل منم رفتم اتاق علی ولباس هامو عوض کردم .علی اومد داخل وگفت: اااا؟مهتاب کی اومدی ؟

-سلام همین الان اومدم .

romangram.com | @romangram_com