#مهتاب_پارت_138


-ممنون .کجایی ؟

تهران هستم .میخواستم اگه میشه امروز ببینمتون

-حتما کجا ؟کی ؟

-ساعت 5همون پارکی که با پیمان اومده بودید خوبه ؟

-باشه عزیزم ساعت 5میبینمت

-سلام برسونید خدافظ

-خدافظ

بعد از قطح کردن تلفن علی گفت: مهسا بود ؟

-آره میخواست ساعت 5برم همون پارکی که اولین بار مهسا رو اونجا دیدم

-دختر خوبیه .معلومه پیمان رو خیلی دوست داره که اینجور پیگریه .امیدوارم دوست داشتن پیمان هوس نباشه که بدجور ضربه میخوره

-نه بابا تو پیمان ونمیشناسی که چقدر احساساتیه

ساعت پنج که شد لباس پوشیدم وحاظر وآماده اومدم بیرون ورفتم به همون پارکه .توی راه حرفهامو با خودم مرور میکردم .اصلا نمیدونستم باید چی بهش بگم یا چه جوری بگم .توی پارک دیدمش که روی نیمکت نشسته بود رفتم سمتش وبهش دست دادم .نگاهی بهم انداخت وگفت : از دیروز که اومدم دارم از نگرانی پر پر میزنم چی شده مهتاب جون؟پیمان الان کجاست ؟

همه چیو براش تعریف کردم وقتی سرم وآوردم بالا فقط اشک هاشو میدیدم بغلش کردم .سرشو گذاشت روی سینه ام وهای های گریه کرد .وتوی همون حالت میگفت: مهتاب جون چی میشه؟ اگه بهوش نیاد سر پیمان چی میاد .

-نمیدونم عزیزم ایشالله که بهوش میاد نگران چی هستی عزیزم ها ؟؟؟


romangram.com | @romangram_com