#مهتاب_پارت_134
-خیلی دوست دارم .خیلی زیاد واین که حرفهات وبودنت مثل قرص آرامش بخش میمونه .باورت نمیشه علی اگه الان توی این وضعیت تو پیشم نبودی معلوم نبود چه بلایی سرم میاد .
توی چشمهای علی نگاه کردم .چشمهاش برق میزد انگار این حرفهام بعد از مدتها بهش انرژِی داده بود .همیشه که ما زن ها نباید محبت ببینیم بعضی مرد هاهم دوست دارند محبت ببین.
قرار بود امروز به همون بیمارستانی بریم که پیمان بهش زده بود .خیلی نگران بودم چون جناب سروان هم گفته بود حالش زیاد خوب نیست اما خب کاری که باید انجام میدادیم ومیرفتیم اونجا .
باعلی سوار ماشین شدیم وبه سمت بیمارستان راه افتادیم .علی اصلا نذاشت مامان وپریسا بیان منم به زور خودمو توی ماشین انداختم که ببینم چه خبره .
توی کوچه فرخنده خانم با همسایه ها نشسته بودند علی از دور برای مامانش دست بلند کرد اما خب من بد بود نرم پیشش .علی تا ماشین رو از توی کوچه در بیاره من رفتم سمتش وروبه فرخنده خانم گفتم: سلام مامان .
به بقیه هم سلام دادم .فرخنده خانم گفت: کجادارید میرید .
با این که میدونستم این موضوع مثل یه سوژه مهم توی کوچه میپیچه اما گفتم: بعدا بهتون میگم
-باشه علی میگه بیا
-بااجازه فعلا
اومدم وسوار ماشین شدم .علی گفت :گفتی بهشون
-نه با این که میدونم این موضوع مخفی نمیمونه اما نتونستم جلوی جمع بگم
-کار خوبی کردی عزیزم .الان میریم اونجا ایشالله که هیچی نشده
romangram.com | @romangram_com