#مهتاب_پارت_133
-اگه عزیزتم الان بیا خونه
-مامانم مهتاب حالش زیاد خوب نیست من الان باید پیشش باشم
-این خانواده آخر تورو دق میدن .باز چه اتفاقی افتاده
علی گوشی رو از بلندگو درآورد وگفت: من بعدا میام خونه باهم صحبت میکنیم خدافظ
نگاهی به من کرد .سرم وانداختم پایین واشکم رو با دستم پاک کردم اومد نزدیکم .صورتش فقط یه سانت با صورتم فاصله داشت اشکهام وپاک کرد وگفت: مهتابم .چراگریه میکنی خانمم .من از طرف مامانم شرمنده ام .گریه نکن مرگ علی جیگر منو خون نکن
-علی ....
-جون علی .چیه نفسم
-مامانت حق داره .اومدی با یه نفر ازدواج کردی که همش براشون مشکل پیش میاد
-ناشکری نکن مهتاب .قدر خانواده خوبت وبدون
-میدونم ناشکر هم نیستم .اما دراین که بخواد مامانت راضی نباشه بهش حق میدم
-تو به اون فکر نکن .به من فکر کن .مهتاب
مهربون نگاهش کردم ومنتظر شدم ببینم چی میخواد بگه .توی این چند وقت از علی خیلی دور بودم واصلا بهش توجه نداشتم اما خب الان وقتش بود که کمی به شوهرم به زندگی خودم توجه کنم.
گفت: تو هیچ وقت به من نگفتی چقدر منو دوس داری .
-یعنی نمیدونی ؟
-دلم میخواد خودت بگی
romangram.com | @romangram_com