#مهتاب_پارت_101

گریه کنون میزدم روی صورتش ومیخواستم که بلند شه علی فوری زنگ به آمبولانس .مامان وعزیز با آمبولانس رفتند ومن وپریسا هم با ماشین علی رفتیم .

توی راه فقط گریه میکردم وبه خودم لعنت میفرستادم که عزیز رو تنها گذاشتم .هممون میدونستیم که عزیز طاقت ناراحتی های ما رو نداره !

پرسون پرسون اتاق عزیز رو پیدا کردیم، توی مراقبت های ویژه بستری بود. نشستم روی صندلی وسرم رو تکیه دادم به دیوار وزیر لب براش دعا میخوندم .

علی دستم رو گرفت وگفت: گلم گریه نکن .انشالله چیزی نمیشه !

اشکم وپاک کردم وگفتم: جایی میخوای بری ؟

-آره میخوام برم سرکار !

پوزخندی زدم بهش، توی این موقیعت به فکر کارش بوداما به روی خودم نیاوردم وگفتم: نه برو به سلامت

-قربونت برم مواظب خودت باش! فعلا.

علی رفت وما هم منتظر بودیم که دکتر لعنتی اش بیاد بیرون وببینم چه بلایی سر عزیز اومده .

بالاخره دکتر با یه پرونده اومد بیرون ونگاهی به ما انداخت وگفت: شما همراه اون پیرزن هستید

مامان : بله آقای دکتر حالشون چطوره؟

-خطر هنوز رفع نشده باید بستری بشن .برای شب هم یک نفر مراقب لازم داره بقیه باید اینجا رو ترک کنند

دکتر رفت ومن هم رو به مامان وگفتم : شما برید من امشب ومیمونم

مامان قبول نمیکرد اما با هزار بدبختی بود که فرستادمش خونه .خودمم هم از ایستگاه پرستاری قرآنی رو قرض گرفتم وشروع کردم به خوندنش .

با نشستن شخصی کنارم سرموبلند کردم وبا دیدن ستاره وآرش گفتم: سلام بچه ها شما اینجا چیکار میکنید ؟

romangram.com | @romangram_com