#مهتاب_پارت_100


مامان همینجوری که چادرش رو از روی سرش برمیداشت گفت: علیک سلام

-سلام

-رفت برای ماه بعد

-چرا ؟

-چمیدونم والا .

رفتم آشپزخونه برای مامان وپریسا چایی ریختم که کمی گرم بشن .خیلی از نشستن اونها نگذشته بود که فرخنده خانم اومد خونه ی ما .

دررو به روش باز کردم وسلام سردی دادم لیاقت توجه های من ونداره

اومد کنارمامان نشست ومنم اومدم اتاقم .مامان هم جواب فرخنده خانم رو نداد اصلا از اتفاق هایی که افتاده بود حرفی نزد اون هم که دید فقط خودش رو کوچیک کرده با چند تا نیش زدن به مامان رفت .....

روزهای خوبی نداشتیم .مامان وپریسا به دادگاه رفته بودند وقرار بر این شد که امروز برن وطلاق وبگیرند .حال پریسا گفتن نداره .رنگ زرد وبی حالیش بدجور اذیتمون میکنه .من که دلم براش کبابه .

بدون هیچ حال وحوصله ای پالتو ام رو پوشیدم ومنتظر شدیم علی بیاد که به محظر بریم .هیچ کدوممون به این روز فکر نمیکردیم

خیلی طول نکشید که علی هم اومد جلو نشستم وسعی کردم جلوی بغضم رو بگیرم .جلوی محظر از ماشین پیاده شدیم ،پاهای پریسا اصلا یاری نمیکرد ومن لرزششون روبه خوبی درک میکردم.

مامان بدون نگاه به خانواده آقا مهدی وهیچ سلامی روی صندلی نشست .درجمع کارشون نیم ساعت هم طول نکشید که مهر طلاق روی شناسنامه پریسا خورد .پریسا حلقه اش رو درآورد وروی شناسنامه آقا مهدی گذاشت واز محظر خارج شد مامان هم پول محظر دار وحساب کرد واومد بیرون .

علی دست سردم وتوی دستاش گرفته بود وهمه جوره هوامو داشت .دلم برای پریسا ومامان میسوخت که هیچکی رو ندارند بهش تکیه کنند وتوی اینجور مواقع برن بغل شوهرهاشون وگریه کنند .

سرراه علی از بیرون غذا گرفت تا میایم خونه گرسنه نمونیم .اولین نفر خودم دروباز کردم وبا دیدن عزیز که روی تخت افتاده یه جیغ بنفش کشیدم ودویدم سمتش .مامان وپریسا هم همین جور


romangram.com | @romangram_com