#مهسا_پارت_96
-بله خوبم...غذا آماده اس؟
-الان غذارو میکشم...
چیدن مابقی میز 5دقیقه بیشتر طول نکشید...بالای سر نیما ایستادم تا غذاشو بخوره...
-بشین...
-چیزی میخواید آقا؟
-گفتم بشین...
-من بعدا میخورم...
-نشنیدی چی گفتم؟...بشین...
با دستوری که داد سریع نشستم...خودش بلند شد ویه بشقاب همراه قاشق وچنگال واسم آورد...نشست وتوی بشقابم برنج ریخت...با تعجب به حرکاتش نگاه میکردم...چش شده بود؟...هیچوقت برام غذا نمیکشید؟...یعنی مزه اش بد شده ومیخواد منم امتحان کنم...ولی غذا که خوشمزه بود...
بشقاب رو روبه روم روی میز گذاشت...
-بخور...
-اما آقا...
-نمی دونی موقع غذا نباید حرف زد؟
سرم رو پایین انداختم...خب چه مرگته که اینطوری میکنی؟...یلدای گور به گورشده رفته رو اعصابش من باید جواب پس بدم...قاشق رو برداشتم وکمی از برنج وخورشت رو خوردم...مزه اش که همون بود...همه چیزش به اندازه اس...الکی گیر میده...
-خوب شده...مزه غذاهای عصمت خانوم رو میده...ممنون...
این اولین باره که نیما ازم تشکر میکرد...فدای تشکر کردنت بشم...تو که انقد خوب تشکر میکنی خب همیشه ممنون باش دیگه...وووی ته دلم غنج رفت...
-نوش جون...
@romangram_com