#مهسا_پارت_95
-تو چی فکر میکنی؟
لعنتی می خواست از زیر زبونم حرف بکشه ولی امکان نداشت بذارم بفهمه چی توی دلم میگذره...من مثه یلدا نبودم...غرورم تنها چیزیه که برام مونده...با بی تفاوتی گفتم:
-افکار من مهم نیست..
-پس این اشکا برای چیه؟
-دلم برای یلدا سوخت...به این اشکا میگن ترحم...
نیما با جوابی که دادم اخم کرد وخودش روبالا کشید،حالا من یه پله ازش پایین تر بودم،سرش رو پایین انداخت وگفت:
-نبخشیدمش...
با شنیدن این یه کلمه دنیای سیاهم دوباره روشن شد...دومین کادوی تولدم رو هم امروز گرفتم...نفس حبس شده ام رو به شدت بیرون دادم...نیما متوجه شد وسرش رو بالا گرفت،با پوزخند همیشگیش به لبام بعد به چشام خیره شد:
-که مهم نیست؟؟؟
دستم رو سریع روی دهنم گذاشتم...نمیدونستم اسم این کار روچی بذارم؟...دنبال توجیهی برای آسودگی خیالم میگشتم که نیما باز گفت:
-من خیلی گرسنمه...برو ناهار درست کن...تا وقتی حاضر نشده هم صدام نکن...
با همون اخم از کنارم گذشت...تا وقتی که توی اتاقش نرفت با چشم دنبالش کردم...زیر لب گفتم:
-مهمه نیما...هرچی که به تو مربوط میشه واسه من مهمه...ممنون که نبخشیدیش...
با آرامش پله ها رو پایین اومدم...توی سالن پرشده ازخرده های مجسمه ای که شکسته شده بود...بعد از تمیز کردن سالن و جمع کردن خرده شکسته ها برای پختن غذا به آشپزخونه رفتم...
ساعت 12وده دقیقه رو نشون میداد...میز ناهار روچیدم...بوی عطر برنج وخورش خلال بادوم فضای آشپزخونه رو گرفته بود...توی ظرفی غذای علی آقا رو ریختم و به سمت باغ رفتم تا بهش بدم...وقتی به عمارت برگشتم نیما رو توی آشپزخونه دیدم...روی میز نشسته و سرش رو میان دو دستش گرفته بود...گرمکن سیاهی تنش بود...حتما سردشه...سرفه ای کردم تا متوجه حضورم بشه...سرش رو بلند کرد.با دیدن چشمای سرخش دلم هری ریخت،به سمتش رفتم:
-آقا نیما حالتون خوبه؟
نیما با اخمی که توی صورتش بود گفت:
@romangram_com