#مهسا_پارت_64

-باشه...ولی زودتر بریم داخل که اون کیک تولد بدجوری تو چشممه...تا ازش یه کم نخورم از اینجا نمیرم...
ازاینکه نیما با حرفاش سعی می کرد ارومم کنه خوشحال شدم...این بشرچقد کیک دوست داشت خدا می دونه...شونه به شونه هم در حالی که دستام حصار بازوش بود به مهمونی برگشتیم...
آهنگ شادی توی سالن پخش میشد ونورهای رنگی همه جا در حال حرکت بودن...همراه نیما به میزی که قبلا روش نشسته بودیم رفتیم...نیما کنارم نشست ولی اینبار دستام رو نگرفت...منم از فرصت استفاده کردم وغرق مهمونی شدم...پسرها ودخترای جوون وسط سالن میرقصیدن...یلدا رو کنار سه مرد دیدم،با اینکه از میز ما دور بود ولی می تونستم غم توی چشماشو ببینم...امیدوارم بتونه نیما رو فراموش کنه...هنوز محو زیباییش بودم که سنگینی نگاهمو فهمید وچشمامو اسیر نگاهش کرد...هول شدم ولی اگه از چشماش فرارمیکردم میفهمید ازش خجالت میکشم...دوست داشتم حالا که توی مهمونی هستم به منم خوش بگذره...یلدا دست مردی رو که به طرفش دراز شده بود رو گرفت وبه وسط سالن رفت.صدای پوزخند نیما رو شنیدم پس اونم داشت به یلدا نگاه میکرد...برگشتم وبه صورت بی احساسش که به یلدا بود نگاهی انداختم:
-آقا نیما...من تشنمه...شما تشنتون نیست؟
نیما به من نگاه کرد وچشماش رو مهربون روی هم گذاشت وقتی فهمیدم اونم تشنه اس بلند شدم که برای هر دومون نوشیدنی بیارم که نیما مچ دستم رو گرفت:
-کجا؟
-میرم براتون نوشیدنی بیارم...
-لازم نیست...بشین خودشون خدمتکار دارن...اینجا که عمارت نیست...
با خجالت به روی صندلیم برگشتم...بدجوری تشنم بود...نیما مردی رو صدا زد:
-ببخشید آقا...چندلحظه...
مرد سفید پوش به سمت ما اومد وکمی روبه روی نیما خم شد:
-بله آقا؟
-لطفا دوتا نوشیدنی بیارین...
-شامپاین میخورید یا آبمیوه...
-برای من شامپاین بیارین وبرای خانومم آب گیلاس...
وقتی نیما منو خانومش معرفی کرد قند تو دلم اب شد...وای که جذبه ای داره...مرد خدمتکار با گفتن بله آقا از ما دور شد...شیطنتم گل کرد:
-از کجا میدونید که من شامپایین نمی خورم؟

@romangram_com