#مهسا_پارت_63
-نه...
نیما دستم رو فشار داد:
--چرا؟...بعد این همه حرف وماجرا که برات تعریف کردم بازم نظرت عوض نشد؟
-من در جایگاهی نیستم که بدونم کدومتون حق دارید ولی کاری که ما میخوایم امشب انجام بدیم اشتباهه...نیما بخدا من توی چشمای یلدا دوست داشتن رو دیدم وتو هم نمی تونی انکارش کنی...رفتار تو آینه رفتار یلداست...چه فرقی بین تو و یلداهست؟...اون با بودن در کنار دیگران ارزش عشقی که به تو داره رو پایین میاره و تو با کار امشبت شخصیتش رو...نیما من سر سفره پدر مادرم بزرگ شدم...لالایی شبهای من نصیحت های شیرین مادرم بود..."هرکسی که بتو بدی کرد،تو بهش بدی نکن...تو به اقتضای شخصیت خودت واون به اقتضای شخصیت خودش..."تو باید با یلدا فرق داشته باشی...خواهش میکنم کار یلدا رو با این انتقامی که سالهاست ازش گذشته وهر روزش به گفته خودت با نادیده گرفتنش جبران کردی یکی نکن...این وسط منم دارم عذاب میکشم چون با روحی که پرورشش دادم نمیخونه...
نیما با چشمای گرد شده بهم خیره شده بود...نمی تونستیم از نگاه هم بگذریم...منتظر بودم حرفی بزنه ولی همچنان مات وسردرگم روبه روی من نشسته بود...دستم رو از دستاش بیرون آوردم و روی شونه اش گذاشتم،لبخندی زدم وگفتم:
-تو با نیومدنت به این مهمونی بهش ثابت میکردی که برات ارزشی نداره حتی اگه دختر صمیمی ترین دوست پدرت باشه...هوووم؟
نیما لبخندزیبایی زد،بلند شد وکنارم نشست:
-دختر این همه حرف رو از کجات درآوردی؟...میگن فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه...نصفت تو زمینه هااااا...
نمی دونم چرا ولی اون لحظه ناراحت نشدم بهم گفت قدم کوتاهه فقط در جواب حرفش لبخند زدم که صورتش رو نزدیک صورتم کرد وگفت:
-حرفات درسته منم بچگی کردم ولی حالا که اومدیم نمیتونیم برگردیم چون بابابزرگ یلدا از صدتا خبرگزاری بدتره...خبر نرسیده به گوش پدرم،کارم تمومه...تو که دوست نداری گوش منو بکشن؟
خندم گرفته بود،تمام حرفاشو با لودگی خاصی که اصلا ازش انتظار نداشتم گفت:
-قول بده که یلدا رو اذیت نکنیم...
-قول میدم...بریم تو ومث دوتا آدم باشخصیت یه گوشه بشینیم واز این مهمونی لذت میبریم...خوبه؟
-عالیه...ولی...
-ولی چی؟...نکنه شرط وشروط داره؟
-نه...ولی میشه اینقدر دستم رو فشار ندید...انگشتر توی دستم اذیتم میکنه...
سرم رو پایین انداختم که صدای خنده نیما منو هم به خنده انداخت...بلند شد ودستم رو به آرومی گرفت وبالا کشید:
@romangram_com