#مهسا_پارت_58

سرش رو به سمت چشمام خم کرد...با دیدن آتیشی که از سیاهی چشماش زبونه میکشید بی اختیار بهش نزدیکتر شدم وگفتم:
-نیما...
چشماش رو بست وبا لبخندی از سر رضایت ازم فاصله گرفت...کنارم ایستاد وبازوشو به سمتم گرفت وبا چشماش بهم اشاره کرد که بگیرمش...اصلا حالم دست خودم نبود...اگه نیما یه بار دیگه انقد بهم نزدیک بشه نمی دونستم چه کاری انجام میدم...وقتی بهم نزدیک میشه انگار از خودم اراده ای ندارم واون فرمان مغزم رو متوقف میکنه...نفسم رو به آرومی فوت کردم تا نیما متوجه حال خرابم نشه،بازوشو گرفتم وبا لبخندی پر از استرس همراهش به سمت سالن رفتم...جمعیت زیادی اومده بود...نگاهی به ساعت انداختم که 7رو نشون میداد...توی دلم گفتم"بازی شروع شد"...
نیما به هر کسی که میرسید دوستانه وصمیمی احوالپرسی می کرد چند نفری ازش درمورد من پرسیدن که خیلی راحت میگفت عشقشم...به همین راحتی منم شدم عشق...اونم عشق کی...نیما سلحشور...کم چیزی نیست...وقتی تعجب حاضران رو میدیدم وخنده ای که توی چشمای نیما نشسته بود کم کم از این بازی خوشم اومد...فقط نمی دونم یلدا کدوم یکی از دخترای توی مهمونیه...دخترایی که بعضیاشون از فرط حسادت چشماشون پر از خون شده بود...با شنیدن صدای نازی که مثل ابریشم لطیف ونرم بود به عقب برگشتم:
-سلام نیما...بالاخره بعد از سه سال دیدمت...
نمی تونستم از الهه ی زیبایی که جلوی روم ایستاده بود چشم بر دارم...چشمای سبز آبی کشیده و خمارش دلمو لرزوند...اون دماغ باریک وگونه های برجسته،لبای خوش فرم گلبهی رنگش زیبایشو دوچندان کرده بود...نمیشد گفت عمل کرده ولی اگه واقعا عمل کرده بود باید به دکترش هزاران بار درود فرستاد...با مخاطب قراردادن نیما وحرفی که زد فهمیدم که این همون یلدا خانومیه که باید در مقابلش بایستم...یعنی من یه آدم معمولی که نه ،یه انسان، پایینتر از همه کسانی که اینجا دارن با شعف به این صحنه نگاه میکنن،می تونستم کاری از پیش ببرم؟...یلدا قطعا آدم نیست بلکه یه فرشته اس که خدا با اکراه به زمین فرستاده بود...با پوستی به شفافی شیشه ولباس بلند سفیدش فقط یه جفت بال می خواست تا به یه فرشته شبیه بشه...وای نیما چطور دلت میاد بگی ازش متنفری؟...حالا مطمئن شدم که تو آدم نیستی که اگه بودی الان مث تموم مردایی که با چشماشون مشغول قورت دادنش بودن تو هم از این لقمه چرب ونرم نمیگذشتی...یعنی خـــــــــــــــاک بر سر چلمنت کنن...
نیما-سلام یلدا خانوم...رسیدن بخیر...
یلدا-ممنون...خوش اومدی نیما جان...دلم خیلی برات تنگ شده بود...بی من بهت خوش گذشته؟
نیما پوزخندی نثار یلدا کردوگفت:
-گذشت...زندگی میگذره...چه خوب چه بد...آمریکا بهت ساخته یلدا...بزنم به تخته خانوم شدی...
نمی دونم چرا احساس می کردم تمام حرفای نیما با کنایه اس...اما یلدا خیلی عادی انگار ازش تعریف کرده باشن لبخندی از سرخوشی زد...خدای من لبخندشم زیباست...خیلی دوست دارم بدونم نیما چرا از یلدا خوشش نمیاد...یادمه به شایان گفته که وقتی به قیافش نگاه میکنم دوست دارم بالا بیارم...این وسط یا نیما مشکل عقلی داشت یا واقعا یلدا اون چیزی که نشون میده نیست...هنوز داشتم به یلدا نگاه میکردم که انگشتای نیما میون انگشتام خونه کرد...سرم رو پایین انداختم وبه دستمون خیره شدم...فشار دستش بیشتر شد طوری که انگشتر کوچیکی که توی انگشتم بود باعث دردم شد...سرم رو بالا گرفتم تا بفهمم چرا این کارو میکنه ولی صورت نیما به سمت یلدا بود...منم به طبع مسیر نگاهش رو دنبال کردم...یلدا لبخندش رو جمع کرد...هنوز متوجه دستامون نشده ...کمی به نیما نزدیک شد ودستش رو به طرف یقه لباسش برد،قد بلندی داشت برای همین صورتش روبه روی صورت نیما قرارگرفت...نیما کمی گردنش رو عقب برد...اخماشو درهم کرد...قیافه عصبانی داشت...من از چشماش ترسیده بودم اما یلدا با چشمای خمارش بیشتر به نیما نزدیک شد...هر چه قدر یلدا به سمت نیما میرفت انگشتای منم بیشتر فشرده میشدن...بالاخره یلدا ایستادودرحالی که دستاشو روی سینه نیما گذاشته بودو حرکت میداد گفت:
-فکر میکردم بعد از سه سال دوری استقبال بهتری ازم بشه...هنوزم مغرور وسردی عزیزم؟...
نیما با دست آزادش هر دو دست یلدا رو گرفت وسرش رو کنار گوشش آورد طوری که فقط من ویلدا شنیدیم:
-چه سه سال چه ده سال وچه یه عمر...هیچوقت برام مهم نبودی...همیشه بهت گفتم بازم تکرارمیکنم هرگز...هرگز...اتفاقی بین ما نمیوفته...
بعد از گفتن این حرف دست یلدا رو پایین انداخت وکمی ازش فاصله گرفت طوری که منم باهاش جابه جاشدم...دلم برای یلدا سوخت،با اون نگاهی که برای لحظه ای پراز غم شد یاد بچه هایی افتادم که ابنبات چوبی شون رو ازشون گرفتن وحالا دارن غصه میخورن...
یلدا دو قدم از ما دور شد وانگار نه انگار نیما بهش چی گفته دوباره با لبخندی زیبا بهش خیره شد:
-خیلی بی انصافی نیما جان...من هنوزم مث قدیم دوست دارم...هیچوقت نتونستم فراموشت کنم...این سه سال خیلی بهم سخت گذشت...باورم کن...

@romangram_com