#مهسا_پارت_208
سری تکون دادم...
-صورتت قرمز شده...میدونستی من از این سرخ شدنات خوشم می اومد؟!
قلبم از حرکت ایستاد...این دیگه چه جور ابراز علاقه ای بود؟؟...نکنه دوربین مخفیه؟...هنوز ب بسم الله نگفته صلوات آخرش رو فرستاد...سرم رو بیشتر پایین انداختم...
نیما خودش رو بهم نزدیک کرد:
-روز اولی که ستایش به عمارت اومد رو یادمه...درمورد تو با من صحبت کرد...اینکه دنبال کار میگردی و به این کار احتیاج داری...وقتی سنت رو بهم گفت اصلا حاضر نبودم قبول کنم...تو خیلی سن کمی داشتی...مطمئن بودم از پس اداره کردن این عمارت بر نمیای و بالاخره جوونم بودی منم که موقعیت خوب اجتماعی داشتم و ممکن بود...منظورم رو که میفهمی؟
سرم رو تکون دادم...میخواستم فقط اون حرف بزنه...
-خوبه...ستایش اونقدر از تو تعریف کرد تا من راضی شدم...شبی که برای اولین بار توی عمارت تو رو با اون لباس خواب دیدم هیچوقت یادم نمیره...راستی اون لباس خواب رو هنوز داری؟!!!
لبم رو از خجالت به دندون کشیدم...اول نگاهش روی لبم ساکن شد بعد شروع کرد به خندیدن...
-شوخی کردم دختر...چرا رنگ به رنگ میشی...دوست داشتم اونقدر بهت سخت بگیرم تا خودت جا بزنی ولی اشتباه کردم...تو خیلی صبور ومقاوم بودی...کم کم با اخلاق وروحیاتت آشنا شدم...اوایل سرتق وزبون دراز بودی ولی کم کم آروم شدی...راستش شب تولدت وقتی اونطوری باهام درد ودل کردی داغون شدم.وقتی درمورد خانوادت حرف زدی حالم بدتر شد.مطمئن باش اگه یه روز دستم به برادرت برسه تیکه بزرگش گوششه...نمیدونم چطور میتونست بعد از فوت شدن پدر ومادرت چنین کاری باهات بکنه...اینکه تو رو میخواست مجبور کنه تا با یه مرد 40ساله بخاطر ثروت ازدواج کنی توی کتم نمیره...ولی بحث ما در مورد این موضوع نیست نمیخوام درمورد این موضوع حرف بزنیم...پس از این قسمت میگذریم...فقط میخواستم بدونی من همه چیز رو درباره تو میدونم...خودت لحظه به لحظه کنارم توی همین عمارت زندگی کردی پس به صراحت میگم که تو هم منو میشناسی...اما مسئله اصلی حسیه که من به تو داشتم...روزای اول واسم یه سرگرمی بودی واز اینکه توی عمارت تنها نباشم هم بهتر بود...بهت سخت میگرفتم واصلا برام مهم نبود تو چه قدر میتونستی اون روزا ازم متنفر باشی...اما اون روز که برای مهمونیم دوستام رو دعوت کردم دلم یه جوری شد...
مشتاق تو چشماش نگاه کردم...نیما چقد راحت اعتراف میکرد...چقدر ما باهم فرق داشتیم...
-لباس فرم و موهای فر شده ات حسابی شوکه ام کرد...اگه شایان اون مسخره بازی رو درنمی آورد امکان نداشت چشم ازت بردارم...توی مهمونی نگاهم همش بهت بود...اونجا هم دوست نداشتم شایان باهات حرف بزنه...
شیطون نگام کرد...میدونستم گونه هام از خجالت سرخ شدن...نگاه شیطونش رو با لبخند جواب دادم...نیما کمی بهم نزدیک شد...
-وقتی دوستام بهم پیشنهاد کردن برای دور کردن یلدا از تو استفاده کنم...اولش قبول نکردم ولی خب آدم وقتی به خنسی میخوره دست به هر کاری میزنه...اونروز توی مغازه...عجله داشتنم برای مهمونی تولد...اذیت کردنت که همه رو از روی عمد انجام میدادم...همه وهمه رویادمه...من حتی اونموقع هم که کنارت بودم یه حسی قلبمو به بازی میگرفت...این قلقلکها رو دوست داشتم...دیدنت توی اون لباسا واقعا محشر بودن...صادقانه بگم همشون بهت می اومدن ولی دلم میخواست تو توی مهمونی زیباترین باشی...با عوض کردن هر لباسی متوجه میشدم چشماتم قرمزتر میشن...بار آخر پیش خودم گفتم دیگه نمیذارم بیشتر از این اذیت بشی برای همین اون لباس رو بدون اینکه ببینمش بهت دادم ولی با دیدنت وقتی در اتاق پرو باز شد خشکم زد...دختر تو، تو اون لباس قرمز دیگه احساسمو قلقلک نمیدادی...اگه بگم با دیدنت قلبم لرزید دروغ نگفتم...
آب دهنمو فرو دادم...دستام میلرزیدن...اعتراف نیما کجا واعتراف من کجا...دوست داشتم بازم ادامه بده...
-ولی همه اینا باعث نشد نشون بدم که یه حسی بهت پیدا کردم...شب مهمونی که آرایشگاه بودی شایان رو از عمد دنبالت فرستادم...میخواستم این احساس رو مهار کنم برای همین توی ماشین بهت نگاه نکردم...تو بدون آرایش با اون لباس قرمز داغونم کرده بودی وای به حال اینکه ارایشم بکنی...وقتی به خونه یلدا رسیدیم ومیخواستم یه سری نکات رو بهت بگم...خندم میگیره ولی ضایع محوت شدم...باور نمیکردم اون کسی که روبه روم نشسته همون دختر با لباس فرم خدمتکاری وموهای همیشه بسته باشه...دست وپامو گم کردم...اون روز شایان کمکم کرد و اونشبم سیامک بی مصرف...صدای نازت که توی ماشین پیچید که دیگه رسما هوش از سرم برد...
نیما با این حرفش شروع کرد به خندیدن... یاد قیافه متعجب اونشبش که افتادم منم خندم گرفت...میون خندهامون نیما نگاهش بهم افتاد...خندش تبدیل به لبخند مهربونی شد...دلم برای نگاه مهربونش لرزید...
-توی اون مهمونی تو زیباترین دختر دنیا بودی...قبلا هم بهت گفتم مهسا...زیبایی به صورت نیست...سیرت تو به زیبایی صورت یلداست...تو هیچی از تموم دخترای مهمونی کم نداشتی...باور کن وقتی کنارت می ایستادم و تو رو معشوقه ام معرفی میکردم برام خیلی لذت بخش بود...اونشب با اون حرفایی که زدی مطمئن شدم هیچ دختری نمیتونه بخوبی تو منو توی دستاش بگیره...آره مهسا اونشب نیما رام تو شد...من صداقت،یکرنگی وهمدلیت رو توی قطره قطره اشکی که ریختی دیدم...بخدا قسم وقتی برای بار دوم به سالن برگشتیم فقط میخواستم با کنار تو بودن بهم خوش بگذره...اما رقصمون، اون رقص بهترین رقصی بود که توی تموم عمرم داشتم...وقتی بدن ظریفت رو توی دستام گرفتم انگار تموم دنیارو توی بغلم گذاشتن...اونشب بود که فهمیدم وقتی نزدیکم باشی من نمیتونم کنترلی روی خودم داشته باشم...با خنده هات جون میگرفتم...من اونشب با شامپاین مست نشدم مهسا...اونشب نیما مست تو بود...دوست نداشتم یلدا اذیتت کنه برای همین از اون مهمونی رفتیم...
@romangram_com