#مهسا_پارت_207

صدای خنده نیما باعث تعجبم شد...
-من به شایان زنگ زدم تا یه طوری ستایش رو از خونه دور کنه... تا ده دقیقه دیگه پشت در منتظرم...
با قطع شدن تماس نفسم روبیرون دادم...ای بترکی پسر،نمیشد قبلش با منم هماهنگ میکردی؟!لباسام رو پوشیدم واز خونه بیرون زدم...به محض بسته شدن در حیاط بوق ماشینی از پشت سرم بلند شد...برگشتم...پورشه نیما بود...صدای باز شدن در ماشین نفس رو توی سینه ام حبس کرد...دیشب به این صحنه فکر کرده بودم ولی الان با خروج نیما از ماشین تمام رویاهام دود شد و به هوا رفت...پسری که با لبخند وعینک دودیش رو به روم ایستاده واقعا نیماست و این دیگه رویا نبود...به سمتم اومد و روبه روم ایستاد...عینک دودیش رو برداشت...نگام توی چشمای سیاهش افتاد...رنگ نگاهش به مهربونی روزای خوشم بود...روزایی که توی این مهربونیش غرق میشدم...چشماش رو توی نگام لرزوند...تمام صورتم رو از نظر گذروند و در آخر به دست شکسته ام رسید...اخماش تو هم رفت...دستش رو به سمت گچ دراز کرد...نمیخواستم دم در بایستیم...دستش نرسیده به گچم متوقف شد چون من بهش سلام کردم...در جوابم سرش رو تکون داد...لبخندی زد وگفت:
-بیا سوارشو...سرده ممکنه سرما بخوری...
پشت سرم اومد...در کناری ماشین رو برام باز کرد...توی دلم ولوله به پا شد...تشکری کردم و توی ماشین نشستم...سریع برگشت و سوار شد...با روشن شدن ماشین،بخاری روی من تنظیم کرد...با فشردن پدال گاز از اون کوچه بیرون زدیم...میون راه هیچ کدوم حرفی نمیزدیم...زیر چشمی نگاهش کردم...پوست سفید و تمیزش صورتش رو شش تیغه کرده بود...پالتوی قهوه ایش رو با شلوار لی ابی تیره ست کرده بود...شال قهوه ای سوخته ای هم دور گردنش شل انداخته...نگاهم به دستش افتاد...خدای من ساعتی که من براش خریدم روی مچش دستاش بست بود.خیلی خوشحال شدم....به لباسای خودم نگاه کردم...بازم فرق بین لباسامون رو به چشم دیدم ...انگشتای دستمو توی هم فشار دادم...لحظات سختی رو میگذروندم... بالاخره به عمارت رسیدیم...با ریموت در بزرگ عمارت باز شد و ماشین نیما به داخل حیاط رفت...از پورشه پایین اومدم و منتظر نیما ایستادم...لبخندی زد و کنارم ایستاد:
-بریم داخل خانوم؟!
-بریم...
همراه هم وارد عمارت شدیم...با دیدن وسایل بهم ریخته...کاغذهای رنگی،مبلهای جابه جاشده...میز خورد شده وسط سالن شوکه شدم...همه اینها بعد از تولد نیما هنوز سر جاشون بود؟؟...یعنی نیما کسی رو برای تمیز کردن عمارت نیاورد؟..اونکه سر تمیزی اینجا وسواس بود...
نیما نگاهی به سالن انداخت...با انگشتش روی بینیش رو خاروند و زیر چشمی نگاهی بهم انداخت:
-چیزه...میخواستم زنگ بزنم فاطمه خانوم بیاد تمیز کنه ولی خب شب بود دیگه واینکه صبحم اومدم دنبالت نشد تمیز بشه...حالا بعدا یه کاریش میکنیم...بریم طبقه بالا حرف بزنیم...اونجا بهم ریخته نیست...
از کنارم گذشت و پای پله ها منتظرم ایستاد...دوباره نگاهی به سالن انداختم و به سمت نیما رفتم...طبقه بالا خوشبختانه مرتب بود...روی مبل نشستم...انتظار داشتم نیما روبه روم بشینه ولی خیلی راحت خودش رو کنار من روی مبل انداخت...
-صبحونه خوردی؟
معذب بودم:
-نه...
-منم نخوردم...الان زنگ میزنم یه چیزی واسمون بیارن...
دوباره بلند شد و به سمت اتاقش رفت...نمیدونم چرا از تلفن همین سالن استفاده نکرد...با انگشتای دستم بازی میکردم که نیما دوباره پیشم نشست...برعکس من که استرس واضطراب لحظه ای ازم دور نمیشد نیما خونسرد و آروم رفتار میکرد...
-خب تا صبحونه مون بیاد ما هم حرف میزنیم...

@romangram_com