#مهسا_پارت_205
گوشی روی سینه ام گذاشتم...از خوشحالی شنیدن صداش دوست داشتم دور تا دور خونه رو بدوم ولی فقط تونستم پتو روجلوی دهنم بذارم و جیغ بکشم...با ترس نگاهی به در اتاق انداختم...نفس راحتی کشیدم..خداروشکر کسی متوجه نشد...با ذوق روی تخت دراز کشیدم...دیگه درد دستم برام مهم نبود...شاید باید الان به افکارم خندید ولی من این درد رو هم دوست داشتم...دستی روی گچ دستم کشیدم...متوجه روشن شدن صفحه گوشیم شدم...پیام داشتم...
-یادم بنداز بعدا درمورد آنا هم باهات حرف بزنم...شاید لازم باشه اون دستت رو هم بشکونم...(شکلک خنده دار)
لبامو جلو دادم وابروهامو پایین آوردم...حالا من گفتم دردشو دوست دارم ولی نه اینکه بخوام بازم دستمو چلاغ کنی...جواب دادم...
-لطفا پل های پشت سرتون رو خراب نکنید!!!
-چشم...به نکته ظریفی اشاره کردید خانوم...یادم نبود هنوز منو نبخشیدی...درس خوبی بهم دادی" سیاست داشته باشید"...
خندیدم از ته دلم...می عاشق این نیمام...وای ستایش ای کاش میتونستی این روی نیما رو ببینی،اونوقت از قضاوت های اشتباهت حسابی پشیمون میشدی...
اونشب تا نیمه های شب بیدار بودم...اونقد از این پهلو به اون پهلو شدم خودمم کلافه شدم اما به هر حال تونستم بخوابم...
***
صبح طبق عادت همیشگیم زودتر از همه از خواب بیدارشدم...حموم کردم ولباسای بیرونم رو آماده روی تخت گذاشتم...پاورچین پاورچین با شوق سمت میز آرایش رفتم......کارم که تموم شد میخواستم پا شم که تکون خوردنای ستایش شروع شد واین یعنی می خواد بیدار بشه...نمیدونستم چیکار کنم...حتی اگه میخواستم برم بیرون هم دنبالم می اومد...به سمت گوشیم رفتم وبه نیما اس دادم:
-سلام...بیدارید؟
-سلام...صبح بخیر...چی شده؟
-ستایش داره بیدار میشه!
-خب بیدار بشه؟
-اگه بیدار بشه یا نمیذاره بیام یا خودشم باهام میاد...
-عجب ادمیه...باشه یه فکری واسش میکنم...
-الان من باید چیکار کنم؟
-صبر کن...درستش میکنم...
@romangram_com