#مهسا_پارت_204
-اشکال نداره...پشت تلفن نمیشه تموم حرفا رو زد، فردا صبح میام دنبالت...ساعت 9صبح اماده باش...خوبه؟
-...
-مهسا نمیخوای حرف بزنی؟
به سختی لب باز کردم و گفتم:
-س...ست..ستایش...نمیذاره آقا...
دستم رو جلوی دهنم گذاشتم...بهش گفتم آقا...عجب خریم من...دندونامو روی هم فشار دادم...اول صدای نفسی که نیما از سر آسودگی کشید توجهمو جلب کرد و بعد صدای قشنگ خندش توی گوشم پیچید:
-آقا؟...هنوز من برای تو اربابم؟!
با دست گچ گرفتم اروم روی پام زدم...
-ب...بخشید...
صدای دوباره خنده اش جون رو توی کلامم آورد...
-باشه بخشیدم...در ضمن ستایش غلط کرده...بخدا این چند وقت خیلی خودم رو کنترل کردم که نیام اونجا و یه دل سیر نزنمش...حیف که کارم پیشش گیر بود...
خندم گرفت...من از نیمایی که اینطوری باهام حرف میزد خوشم می اومد...این صمیمیتش رو فقط با آنا تجربه کرده بودم ولی الان اون داشت این راحتی رو با مهسا تقسیم میکرد...نیما با شنیدن صدای خندم گفت:
-مهسا داری میخندی؟!
سریع لبامو توی دهنم جمع کردم...
-خوشحالم که میخندی...دوست ندارم قطع کنم ولی تموم حرفا رو میذارم واسه فردا...امشب خوب بخواب...شب بخیر...
قطع نکرد...سریع گفتم:
-شب بخیر...
@romangram_com