#مهسا_پارت_186

-هیییییششششش....تو حرف نزن...به وقتش به خدمت تو هم میرسم...لال شو...
بابک-نیما بس کن دیگه...از کی انقدر عصبانی هستی؟...شایان؟...مهسا؟...تکلیفتو مشخص کن...د یه چیزی بگو...
نیما با خشم به سمتم اومد...از ترس سریع بلند شدم که نیما بهم رسید و با کف دستش تخت سینه ام زد ومن دوباره روی مبل افتادم...ستایش جیغی کشید و به سمتم اومد...داد نیما بلند شد:
-پــــــــیمان جمع کن ستایشو...
سینم درد گرفته بود...با دستم قفسه سینمو ماساژدادم...نمیدونم چکاری انجام دادم که نیما انقدر از دستم عصبانیه وجلوی دوستاش اینطوری با من رفتارمیکنه...اشکی از سر درد وتحقیر روی گونه ام افتاد...پیمان دست ستایش رو گرفته بود و میکشید ولی ستایش با تقلا به سمتم می اومد و داد میزد:
-ولم کن...من خواهرمو اینجا تنها نمیذارم تا این غول بیابونی هرکاری خواست باهاش بکنه...پیمان ولم کن...توروخدا...
بابک-پسر آروم باش...کارت به جایی رسیده که رو دختر دست بلند میکنی؟
نیما-بغیر شایان ومهسا همه از این عمارت برن بیرون...یه بار میگم...بخدا قسم برای بار دوم تکرارکنم همتون رو با چک و لگد بیرون میندازم...
هیچکس از جاش تکون نخورد...همه به هم نگاه میکردن...آب دهنم رو قورت دادم و به شایان نگاه کردم...نیما محکم دستشو روی شونم گذاشت...سرم رو بالا گرفتم...چشمای قرمزشو بهم دوخت و فشاری به شونم اورد...
ستایش-من از اینجا تکون نمیخورم نه تا وقتی که بهم نگی دلیل رفتارت با این دونفر چیه؟
نیما کلافه پوفی کرد...کنار گوشم خم شدوگفت:
-راضیش کن که بره وگرنه کاری میکنم که از اول باید انجام میدادم...
برگشتم و به صورتش نگاه کردم...چشماش ساکن به چشمام خیره بود...بازهم تو نگاهش غرق شدم...رنگ نگاهش درعین عصبانیت پر از تشویش،نگرانی،درد وناراحتی بود بااین همه هنوز میتونستم مهربونی چشماشو ببینم اما کمرنگ تر از هر روز دیگه ای بود...نمیدونم چرا ولی به حرفش گوش دادم ورو به ستایش گفتم:
-ستایش ازت میخوام بذاری با آقا نیما تنها باشم...باید بدونم دلیل رفتارش با من چیه...خواهش میکنم...
ستایش چشم غره ای به نیما رفت وگفت:
-من تو رو با این...
دستش رو به سمت نیما گرفت:

@romangram_com