#مهسا_پارت_185

با حرفی که نیما زد همه با تعجب به شایان نگاه کردن...بابک بین شایان و نیما قرارگرفت:
-هی هی هی....استپ کن نیما...این شایانه هااا.چرا اینطوری باهاش حرف میزنی؟
از اوضاع بوجود اومده اصلا خوشم نمی اومد...تشنج وحشتناکی بین جمع افتاده بود...حتی ستایشم میترسید حرف بزنه...
نیما-بابک یا همه رو از عمارت بیرون میفرستی یا خودم دست بکار میشم...خود دانی...
با دستور نیما و لحن محکم صداش...بابک نگاهی به شایان انداخت...نمیخواست خودش بره میترسید بین نیما و شایان درگیری بوجود بیاد...هنوز هیچکس نمیدونست جریان این دعوا از کجا آب میخوره...شایان منظور نگاه بابک رو فهمید...به سمت در رفت...صدای نیما بازهم بلند شد:
-کجا؟..حق نداری از اینجا بیرون بری نه تا وقتی که من اجازه ندادم...
هیچکس رفتار نیما رو درک نمیکرد...نیاز نبود تا بابک کسی رو به بیرون هدایت کنه چون همه از ترس برخورد نیما سریع از آشپزخونه بیرون رفتن...با خالی شدن عمارت تنها من،نیما،شایان ،بابک وستایش موندیم...البته پسرخاله ستایش، پیمانم نرفت...نیما به سمتم اومد و دستم رو گرفت...از برخورد دست سردش با مچم لرز بدی به جونم افتاد...با ترس به ستایش وشایان نگاه کردم...با کشیده شدن دستم به دنبال نیما رفتم...منو تا وسط سالن برد و محکم به جلو پرت کرد...روی اولین مبل افتادم...صدای ستایش بالا رفت:
-چیکار میکنی نیما؟
ستایش میخواست به سمتم بیاد که نیما با دادش سر جاش متوقفش کرد:
-پیمان،ستایش رو از اینجا ببر...
ستایش-چی میگی تو؟...اصلا معلوم هست چه مرگته؟
نیما-ستایش حرف دهنتو بفهم...
-نفهمم چی میشه؟...چرا با مهسا همچین برخوردی میکنی؟...کم کاری کرده؟...بد پذیرایی کرده؟...اون بیچاره که الان یه هفته اس داره واسه تولد تو جون میکنه...
نیما-وقتی چیزی نمیدونی الکی زر نزن...
شایان که تمام مدت نگران به من نگاه میکرد به حرف اومد:
-نیما توروخدا بگو چی شده؟
نیما با عصبانیت انگشت اشارشو روی بینیش گذاشت وگفت:

@romangram_com