#مهسا_پارت_152

-اینا رو دیشب مادرم نوشته،ببین چیزی کم وکسر نباشه!
نگاهی به لیست خرید انداختم....همه چی کامل بود....لیست رو روی داشبورد گذاشتم و گفتم:
-نه...همه چی هست...آقا نیما شما کی میرید؟
یه لحظه به سمتم برگشت و گفت:
-منتظری تا من برم؟!
بخاطر برداشت اشتباهش اخمی کردم و زیر لب گفتم:
- منظورم این نبود...
- بلیطم واسه فرداشبه... میرم تهران که با گروه برم!
-تا حالا...تا حالا شیراز رفتید؟
-چند باری...چطور؟!!!
-هیچی،همینجوری پرسیدم!
ای کاش میتونستم بهش بگم دلتنگم،دلم هوای شهرمو کرده،هوای پدر و مادرم اما حرفی نزدم .به جاده خیره شدم...نیما رئیس من بود واصلا دلیلی وجود نداشت تا منو همراه خودش ببره...
خرید با نیما فوق العاده ترین بخش سفر به شمال بود... یه حس قشنگی تو دلم بوجود اومد....اینکه من درست عین خانوم خونه هر چیزی که نیاز بود میخریدم و نیما حساب میکرد...همیشه از اینکه بخوام بخاطر لوازم خونه تنها خرید کنم متنفر بودم اما حالا...اولین بار بود که داشتم با لذت به همه چیز نگاه میکردم و نیما چقدر صبور بود که از این همه معطل شدن گله نمیکرد...
آخرین نایلون رو هم روی میز آشپزخونه گذاشتم که نیما اومد و مقابلم ایستاد...نگاش کردم و گفتم:
-چیزی میخواید؟!
نیما دو پاکت به دستم داد و گفت:
-بازشون کن...

@romangram_com