#مهسا_پارت_151
-چیزی نیست...خوابم نمیبرد!
صدای پاشو شنیدم.تصور میکردم که داره میره اما سرمو که بلند کردم دیدم در چند قدمیم ایستاده...نیما با ابروهایی گره خورده نگاهی به چشمام انداخت و گفت:
-گریه کردی؟!
من که وجودم از این همه نزدیکی گر گرفته بود به سختی چشم ازش برداشتم و آروم گفتم:
-چیز مهمی نیست...بیخواب شدم...
-قبلا بهت گفتم وقتی با من حرف میزنی باید تو چشمام نگاه کنی...
چطوری بهت نگاه میکردم نیما؟...تو که نمیدونی چشمات چه بلایی سرم میارن...آروم نگاهمو به سمتش دوختم....هنوز نگاهش بهم بود:
-برو آماده شو...میخوام برم خرید!
متعجب گفتم:
-منم بیام؟!
نمیدونم چی توی صدام یا لحن صحبتم بود که لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت:
-آره...تو هم باید بیای،فعلا که سحرخیزای این جمع ماییم...حالا میای یا خودم تنها برم؟
معلومه که میام...من عاشق اینم که در کنارتو باشم...آرامش وجودم رو از تو میگیرم...با خنده ای که ناخودآگاه برروی لبم مهمون شد گفتم:
-البته... الان میرم آماده بشم...
از کنارش گذشتم...با سرعتی که در خودم سراغ نداشتم لباس پوشیدم....دوست داشتم جلو بشینم ولی خجالت میکشیدم...دستم به سمت دستگیره در عقب میرفت که صداش باعث شد متوقف بشم:
-خانوم رانندتون رفته مرخصی...
با لبخندی که میخواستم ازش پنهون کنم در جلو رو باز کردم و نشستم....توی راه نیما لیستی به دستم داد و گفت:
@romangram_com