#مهسا_پارت_149

-سوختم ...سوختم...وای سوختم...
با برگشتن به سالن نیما پوزخندی زد وسرش رو توی بشقابش کج کرد...ستایش کنار پریسا نشست ونگاه عصبانیشو به نیما دوخت...مارال خانوم روبه ستایش کرد وگفت:
-عزیزم حواستو جمع کن...بجای نمک،فلفل توی سوپت ریختی...
هم من هم ستایش میدونستیم که عوض کردن نمدون با فلفل زیر سر نیماست ولی کی جرات داشت حرف بزنه...هنوز جمله ای که نیما کنار گوش ستایش گفت تو سرمه:
-تندی فلفل به تلافی سردی آب...بیحساب شدیم جوجو...
با آبی که به روم ریخته شد از جا پریدم...ستایش بود که داشت بهم میخندید....نه این انگارتو این مسافرت عشقه آب شده ...آب روی صورتم رو پاک کردم و گفتم:
-دیوونه خیسم کردی!...هوا به اندازه کافی سرد هست...بازم سرما میخورم...
-تقصیر خودته عسیسم...یه ساعته دارم صدات میکنم...کجایی؟
-خب حالا...بنال ببینم چی میخوای؟
چند تا سیب زمینی توی بشقاب گذاشت و گفت:
-پاشو اینا رو ببر واسه نیما...سیب کبابی دوست داره...
-چرا خودت نمیبری؟
-من که مثلا باهاش قهرم...پریسا هم که میبینیش رفته تو حس دریا...پاشو دیگه...
نگاهی به پریسا که روی شنها دراز کشیده بود انداختم و رو به ستایش گفتم:
-پریسا چه جوری روی شنهای سرد دراز کشیده؟؟
-از بس که عاشقه...
-عاشقه؟

@romangram_com