#مهسا_پارت_148
آقایون واسه استراحت به اتاقاشون رفتن... نیما هم روی کاناپه توی سالن دراز کشید....میدونستم اونقدر خسته اس که سرشو بذاره خوابش میگیره....
میخواستم واسه شام فکری بکنم که مارال خانوم گفت:
-مهسا جون میشه یه پتو از توی اتاقتون واسه نیما بیاری؟هوا سرده میترسم سرما میخوره...
چشمی گفتم و به طرف اتاقمون رفتم.پتوی نرم و بزرگی از توی کمد بیرون کشیدم و دوباره به طبقه پایین برگشتم.نیما روی کاناپه دراز کشیده بود و دستاشو تو بغلش گرفته بود.معلوم بود سردش شده...آروم به سمتش رفتم،پتو رو روش کشیدم و شومینه ای که نزدیکش بود رو روشن کردم.توی خواب اونقدر آروم بود که دلم میخواست تا ابد نگاش کنم...
وقت شام همگی دور هم جمع شدیم... طبق معمول عمورضا تا چشمش به زنش افتاد بغلش کرد و گفت:
-دیدم تو خواب کاب*و*س میدیم،نگو تو پیشم نبودی خانومی!
ستایش خنده ای کرد وگفت:
-بابایی صد دفعه گفتم حالا من هیچ...آب از سرم گذشت ولی جلوی دیگرون یه کوچولو رعایت کن... نمیگید بقیه هم شاید دلشون میخواد...
پریسا زد تو سر ستایش و گفت:
-برو دیوونه!خودت منحرفی لطفا به ما نچسبون...عموجان ادامه بدید....بالاخره یه جا باید شوهرداری یاد بگیریم...نه مهسا جووووون؟
ستایش کتک پریسا رو بی جواب نذاشت و با پشت دستش اروم توی دهنش زد:
-ببند فکتو...اصلا من منحرف!!!کو شوهر؟؟تو واسه من منحرف شوهر پیدا کن ببینم تو این 24سال عمرم میتونم از تجربه های زندگی با پدر ومادرم استفاده کنم؟
همه داشتن به بحث این دو نفر نگاه میکردن و میخندیدن...میدونستیم که حرفای ستایش همه در حد شوخیه....اتفاقا اون بر عکس حرفاش از اون دسته آدمایی بود که به قول خودش حالاحالاها قصد نداشت دم به تله بده و خودش رو درگیر زندگی متاهلی بکنه!
داشتیم میز رو میچیدیم اما نیما هنوز خواب بود...هم دلم نمی اومد بیدارش کنم هم اینکه چند ساعت بود که چیزی نخورده...نمیدونستم چیکار کنم که ستایش با یه لیوان آب به سمتش رفت.موقعی متوجه نقشش شدم که دیگه کار از کار گذشته بود و لیوان آب رو روی نیما خالی شد..بیچاره چنان از خواب پرید که که صدای جیغ هیجان زده ستایش کل ویلا رو گرفت...فکر کنم بخاطر وجود پدرمادرش جرات پیداکرد همچین کاری کنه وگرنه عمرا تنها باشه و چنین بلایی سر نیما بیاره...نیما با دستش صورتشو پاک کرد و با اخمی وحشتناک گفت:
-ستایش بخدا تیکه تیکت میکنم...برو نذر و نیاز کن که تنها گیرت نیارم...به وقتش حسابتو میرسم جوجه!!!
***
کنار دریا نشستیم ...تو این هوای سرد قطعا قصد خودکشی داشتیم...اگه پیشنهادو اصرار پریسا نبود عمرا نمی اومدم ...ستایش هم دست کمی از من نداشت...صدای برخورد دندونهامون فاجعه بودنمون رو کاملا مشهود کرد...به کمک نیما که بعدا بهمون ملحق شد آتیش بزرگی بپا کردیم... پریسا و ستایش سیب زمینیهای کوچکی رو به سیخ زدن ومشغول کباب کردنشون شدن... نیما هم کمی اونطرف تر از جمع ما به دریا خیره شده بود...ذهنم پرکشید به چند ساعت پیش...زمانی که میخواستیم شام بخوریم...سرمیز متوجه نگاههای مشکوک نیما روی ستایش شدم.شک نداشتم که تلافی آب ریختنش رو سرش در میاره که دقیقا یه ربع با فریاد ستایش شکم به یقین تبدیل شد... با پرش ستایش از روی صندلی وفرار پر سرعتش همه نگران شدن...خاله زهرا دنبالش دوید ومنم هم به طبع پشت سرشون رفتم...ستایش توی دستشویی فقط یه کلمه رو پشت سر هم تکرارمیکرد:
@romangram_com