#مهسا_پارت_146
ستایش مشتی به بازوش زد و گفت:
-مهسای خودمه...دوست دارم باهاش خصوصی حرف بزنم...
پریسا لباشو جلوداد و صورتشو به حالت گریه غمگین کرد وگفت:
-دیده دوشتون ندالم...
سرش رو به سمت شیشه گرفت ودست بسینه سرجاش صاف نشست...ستایش دستش رو دور گردنش انداخت وگفت:
-وووی خانوم چه لبایی دارید...میتونم بخورمشون؟
پریسا سریع برگشت ولباشو دوباره غنچه کرد:
-نخیـــــــــــلم بهتون نـــــــــــــــــمیدم...صاحب داله...
ستاش لپاشو ب*و*سید و قربون صدقه اش رفت...
از این همه صمیمیتمون خوشم اومد.با اینکه پریسا چهار سال از ما بزرگتر بود اما طوری رفتار میکرد که انگار همسن و سال خودمونه.... با توقف ماشین نیما کنار رستوران کوچکی،عمو رضا هم ماشینش رو گوشه ای پارک کرد...از ماشین پیاده شدیم وبدنامون رو کش وقوس دادیم...از یک ظهر گذشته بود...بقول ستایش صدای شکمامون دراومد واین یعنی از مرز گرسنگی فراتر رفتیم...هوابشدت سرد بود وباعث شد همگی با عجله بداخل رستوران بریم وپشت میزی نشستیم...چون جای هممون نبود به تفکیک سن میزهارو انتخاب کردیم...من، ستایشو پریسا به همراه نیما روی میز4نفره وعمورضا،خانومش ،آقا پیروز ومارال خانوم هم میز دیگه ای رو اشغال کردن...
بعد از ناهاری که با خنده و شوخی دخترا و اخمای گاه و بیگاه نیما بخاطر بلند خندیدنشون گذشت دوباره به راه افتادیم اما اینبار جامون عوض شد...به پیشنهاد پریسا دخترا تو ماشین نیما نشستن...وستایش که به قول خودش سرش میرفت از خواب ظهر نمیگذشت تا سوار شدیم خوابید.پریسا هم همش خمیازه میکشید اونقدر که نیما از دستش کفری شد و گفت:
-خوابت میاد بگیر بخواب اینقدرم خمیازه نکش،ببینم میتونی کاری کنی منم خوابم بگیره دختر؟!
پریسا اخمی کرد و گفت:
-نگهدار میخوام برم عقب بخوابم!
نیما نگاهی بهش انداخت و ماشین رو به کنار خیابون هدایت کرد.پریسا پیاده شد.در سمت منو باز کرد و گفت:
-مهسا جون بیزحمت تو جلو بشین که راحتتر باشی!
نمیدونستم چیکار کنم؟با دیدن چشمای منتظر نیما که به عقب برگشته بود ونگام میکرد ازماشین پیاده شدم و بدون اینکه به نگاهی بهش بندازم جلو نشستم....پریسا هم پلک رو هم نذاشته فوری به خواب رفت...حالا من بودم و نیما و بوی عطرگرم و دلچسبش که منو مست میکرد...
@romangram_com