#مهسا_پارت_144

-مهسا میخوام باهات حرف بزنم...
با گذاشتن فنجون قهوه کناردستش روی صندلی روبه روش نشستم...
-حالت خوبه؟
با آرامش جواب دادم:
-بله آقا خوبم...نگران نباشید...
-خوبه...خوشحالم بهتری...دیشب که کسی متوجه نشد؟
-نه...سراغتون رو گرفتن ولی گفتم نمیدونم کجایید!
نیما سرش رو چندبار تکون داد...لقمه ای عسل گرفت و توی دهنش گذاشت...وقتی دیدم دیگه حرف نمیزنه شروع کردم با پوست کنار ناخن دستم بازی کردن تا اینکه دوباره گفت:
-کار یلدا بود...به سیامک گفته اگه بلایی سرت بیاره حاضره باهاش ازدواج کنه...
دیروزصداشو شنیدم که این حرفا رو میزد...نیما پوزخندی زد وادامه داد:
-قبلا هم بهت گفتم سیامک یه احمقه...روانی یلداست...نمیدونم چطور بخودش جرات داده که توی عمارت چنین کاری بکنه...ولی نترس طوری دمش رو چیدم که تاآخر عمرش طرف ما آفتابی نشه...خوشبختانه یلدا هم ایران بود...با اونم یه سری خورده حساب داشتم که دیشب تسویه شد...
احتمالا امشب از ایران بره...با افتضاحی که زده پدر بزرگش عمرا بذاره بیشتر از این ایران بمونه...
هیچ حرفی نداشتم بزنم که جبران این لطف و حمایتش بشه فقط با لبخند قدرشناسانه ای نگاش کردم!
***
هوا گرفته و سرد بود...بخاری ماشین عمو رضا مانع از این میشد که درک کنیم بیرون چقدر میتونه سرد باشه...دستم رو روی شیشه بخار گرفته کشیدم و اشکال نامشخصی رو نقاشی کردم...مزدا3نیما که پدر و مادرش داخلش بودن با سرعت از کنارمون گذشت...بخاطر سفر نیما ماشینش رو عوض کرده بود...با اینکه جاده لغزنده اس ولی مهارت رانندگی نیما رو نمیشد نادیده گرفت...صدای ستایش رو کنار گوشم شنیدم:
-مهسا ناراحتی که داری با ما میای شمال؟
لحن صدای گرفته اش باعث شد از منزوی بودن خودم بدم بیاد...دستای گرمش رو گرفتم وگفتم:

@romangram_com