#مهسا_پارت_111

بلند شدم و با صدای گرفته ام رو صاف کردم:
-بله آقا...چیزی میخواید؟
-در روباز کن...
سریع با کف دستم صورتم رو پاک کردم،کمی چشمامو ماساژدادم ،به سمت در رفتم وبازش کردم...نمی خواستم نیما چشمای قرمزم رو ببینه برای همین سرم رو پایین انداختم...
-بله آقا...
-چرا در روقفل کردی؟
-من همیشه در روقفل میکنم...چیزی می خواید؟
-سرت رو بالا بگیر ببینم...صدات چرا گرفته اس؟
ترسیدم از توی چشمام به حقیقت قلبم پی ببره برای همین کمی از در فاصله گرفتم وعقب رفتم:
-چیزی نیست آقا...از خستگیه...بفرمایید؟
-بهت میگم سرت رو بالا بگیر...
لعنتی چرا نمی فهمی که نمی تونم...با تردید سرم رو بالا گرفتم...با دیدن کفش های ورنی قهوه ای کم رنگش،شلوار کتون قهوه ای سوخته اش،کت چرم قهوه ایی وپیراهن خاکی رنگش مطمئن شدم که برای دیدن یه خانوم میره...بوی عطر خنک و تندش اذیتم میکرد...برای کی اینقد خوشتیپ کرده بود؟...تو چشمای سیاهش خیره شدم...با تعجب صورتم رو نگاه کرد:
-گریه کردی؟
-نه آقا..
-دروغ نگو...من از آدمای دروغگو بدم میاد...چرا گریه کردی؟
هول شدم،نمی دونستم چی باید بگم...چشمامو چرخوندم ودنبال راه فراربودم...
-اشکال نداره...نمیخواد بگی...سکوتت بهتراز دروغیه که دنبالش میگردی...

@romangram_com