#مهسا_پارت_110

-به به ...کیک و قهوه...چه کردی دختر...دستت درد نکنه...باید خوشمزه باشه...
-امیدوارم خوشتون بیاد...
شایان کمی از کیک رو توی دهنش گذاشت:
-محشره دختر...محشر...حرف نداره...
-نوش جونتون...
نیما هم به جمع ما پیوست وظرف کیکش رو برداشت،شایان با اخم ریزی به نیما نگاهی انداخت وگفت:
-به سلامتی تموم شد حرفاتون؟
-شایان شروع نکن...
-من از این دختره خوشم نمیاد...از قیافش تظاهر و دروغ میباره...چرا حرفاشو باور میکنی؟
با شنیدن اسم یه دختر چیزی ته دلم فرو ریخت...پس نیما کسی رو دوست داشت ولی چرا شایان میگفت اون دختر خوبی نیست؟؟؟
-شایان من نظرت رو نخواستم...میشه لال مونی بگیری؟...مهسا میتونی بری...
لعنتی می خواست منو دک کنه...اون دخترکیه؟؟...
-نیما من بهت اجازه نمیدم خودتو بدبخت کنی...
-شایان بس کن...من میدونم دارم چیکار میکنم...
با دستور نیما مبنی بر ترک سالن مجبور شدم از اونجا برم...داشتم دیونه می شدم...نفس کم آوردم و روی صندلی آشپزخانه نشستم،دستم رو روی قلبم گذاشتم....نیما بگو که کسی توی زندگیت نیست...اگه اون دخترانقدر مورد حمایت نیماست پس چرا شایان اینطوری در موردش حرف میزد؟یعنی باز دختری توی زندگیش بود که میخواست گولش بزنه؟...وای نیما...چرا روزای خوشم انقدر کوتاهه؟....خدایا خودت مواظب نیمای من باش...
با رفتن شایان خودم رو توی اتاقم حبس کردم...توی دلم آشوب بود...نمی تونستم قبول کنم نیما کسی رو دوست داشته باشه...کمی توی تخت جابه جا شدم...موبایلم رو چک کردم،هیچ پیامی از نیما نداشتم...خیلی ناراحت بودم...اشکم روی بالش زیر سرم افتاد...احساس بی کسی وپوچی میکردم...مث 4سال پیش...مث موقعی که عزیزامو ازدست دادم وکسی که از گوشت وپوست وخونم بود بهم خیانت کرد...قلبم گرفت...اگه نیما رو هم از دست میدادم قطعا میمردم...آره نیما بهانه زندگیمه...کسی که هر روز صبح میدیدمش وشب با شب بخیرش به خواب میرفتم...به ساعت نگاه کردم...نیما شام بیرون دعوت بود...منم غذا درست نکردم...گرسنه ام نبود...امشب نیما حتما با اون دختره قرارداره...نمیدونم چقدر گذشت که صدای نیما رو از پشت در اتاقم شنیدم:
-مهسا...کجایی؟...چرا جواب نمیدی؟

@romangram_com