#مهسا_پارت_104
-الو...سلام خواهر گلم...
نگاه توروخدا الان داشت از عصبانیت میترکید...ای مورماز آفتاب پرست...
-ممنون منم خوبم...چیکار میکنید؟...خبری ازتون نیست؟...
صدای خنده اش کل سالن رو برداشت...آخ که چقد دلم واسه خنده هاش تنگیده...پریسا دستت درست...بموقع زنگ زدی...
-جان من؟...الهی نیما فدات بشه چرا که نه...یه عمارت و یه پریسا...دلم نمیاد آخه...کی راه میفتید؟...خوبه...پس من بلیط برگشتتون رو چه روزی بگیرم...اوکی حله...باشه باشه برو...میبینمتون...خداحافظ
نیما با خوشحالی بسمتم چرخید وتلفن رو توی دستام گذاشت وگفت:
-یه ماه دیگه خانوادم میان ایران....میخوام همه چیز آماده باشه...
-چشمتون روشن...چشم آقا...قول میدم تا اون موقع همه چیز آماده باشه...
دوهفته از تماس پریسا گذشته بود،ماشینها از گمرک رد شدن وقرارشد تا جمعه به تهران برسن...نیما گاهی به نمایشگاه سر میزد وگاهی هم برای تمرین وضبط به استودیو میرفت...مهمونیها و بیرون رفتناشم از نو شروع شد...
همه کارهای خونه رو انجام دادم وحالا توی اتاقم دراز کشیده بودم و با هندزفزی ام پی فورم آهنگ گوش میدادم...باویبره گوشیم که توی سینه ام جاسازی شده بود تکون خوردم...به زحمت تونستم درش بیارم...نیما بود:
-سلام آنا خانوم...خبری ازتون نیست...تحویل نمیگیرید؟کجایی؟
- سلام نیما جان...بخوبی شما...نتونستم اس بدم...خونه ام چطور؟
-هیچی همینطوری گفتم یه خبری از دوستم بگیرم...چیکار میکردی؟
-ممنون...بیکارم...کاری ندارم انجام بدم...شما کجایید؟
-من استودیوام...امروز ضبط داریم...
-اسم آهنگ جدیدیتون چیه؟
-بانوی زیبا...چطوره؟
@romangram_com