#مهسا_پارت_103
و رفت.نفس عمیقی کشیدم و روی تخت افتادم.فکر آغوش گرم نیما یه لحظه هم رهام نمیکرد.نگاهی به گوشیم انداختم و روی شماره نیما مکث کردم.میخواستم بهش پیام بدم.دستم بی اختیار روی دکمه های گوشی لغزید:
"از اینکه پای درد و دلم نشستید یه دنیا ازتون ممنونم و متاسفم که خوابتونو به هم زدم"
چند لحظه بعد،جوابش دوباره خنده به لبم آورد:
"بخواب دیگه بچه...چه معنی داره کوچولوها تا این وقت شب بیدار باشن؟"
تو دلم گفتم:قربون این مهربونیهات،یعنی میشه تو مال من باشی؟
***
***
یک هفته از روز کنسرت گذشت...نیما برای تحویل گرفتن ماشینهایی که توی گمرک گیر کرده بودن چند روزی درگیر شد...کلافگی از صورتش میریخت:
-د آخه من چی بهت بگم؟...مگه قرارنبود یه کاری کنی؟...دو روزه گذشته کی میخوای ماشینا رو از گمرک رد کنی؟
-ببین من نمیدونم...تورو استخدام کردم که این حرفا رو تحویلم بدی؟...فقط یه روز وقت داری...ختم کلام...بسلامت...
با قطع کردن تلفنش اونو به شدت روی مبل کوبوند...حسابی عصبانیه...با اون چشمای بخون نشسته فقط کافی بود حرف بزنی دوتا ازاون میخوردی چهارتا از دیوار... با صاف کردن گلوم جلو رفتم:
-آقا؟
-چیه؟
با دادی که زد دوقدم عقب رفتم...نیما نگاهی به چهره وحشت زده ام انداخت و آروم گفت:
-ببخشید...چی شده؟
-تلفن از لندن دارید...پریساخانوم هستن!
نیما با شنیدن اسم پریسا سریع بلند شد وتلفن رو از دستم گرفت:
@romangram_com