#ما_پنج_نفر_پارت_432

تصمیم گرفتم بیام ازخودت بپرسم چون برام مهم بودولی توهردفعه یه بهونه ای میاوردی واززیرش فرارمیکردی والان بهترین موقعیت بودکه ازت بپرسم وحالاجواب سوالمومیدونم.

_این همه حرف زدی ک اخرش همینوبگیومسخرم کنی؟

_نه عزیزدلم چرامسخرت کنم ؟

سارامثل اینکه توحرفامونشنیدی وفقط این تیکه اخرشوشنیدی!



باگفتن عزیزدلم یه جوری شدم...

آرسام لبخندی زدوگفت:

بهتره بریم اگه غیبتمون طولانی شه ممکنه بهمون شک کنن.



دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم: خودم میتونم برم!

ازپله هااومدم پایین ورفتم سمت باغ آرسام همونجورمات وایساده بودوداشت به من نگاه میکرد.....

بالاخره مجلس به آخررسیدوبیشترمهمونارفتنوفقط فامیلای درجه یک موندن .

وقت خداحافظی هم رسیدبعدازین که مادروپدرلعیاوزهرا بغلشون کردن نوبت ماشد.

رفتم وزهراروبغل کردم وبوسیدمش.

romangram.com | @romangram_com