#ما_پنج_نفر_پارت_431


سرم پایین بودواصلابهش نگاه نمیکردم چون ازش خجالت میکشیدم...شروع کرد به حرف زدن:

_دفعه اول ک باعرفان وآروین رفتیم رستوران ودیدمت ؛ حس کردم که میشناسمت. ولی هرچی فکرکردم دیدم تااونموقع جایی ندیده بودمت. بعدش ک توی شمال دیدمت چون دختر زبون درازی بودی اصلاازت خوشم نیومد.

اخه من ازدخترایی ک فک میکنن بازبون درازیشون میتونن خودشونوتودلت جاکنن بدم میاد....

سرموبلندکردم وچپ چپ نگاش کردم...

خندیدوگفت نزن منو بزار بقیشم بگم..

دوباره سرموانداختم پایین..

خب ولی بعد فهمیدم که تنهادلیل زبون درازیت کم نیاوردن جلوی جنس مخالفه واصلااهل جلب توجه واینجورچیزانیستی.

وقتی دیدم ک به حجابت اهمیت میدی توجهم بیشترنسبت بهت جلب شد.

مخصوصااون صدای آروم وگیرات که خیلی به دل مینشست.

بعدازین که فهمیدم دخترخالمی خیلی خوشحال شدم ووقتیم ک توی عروسی عرفان اونجوری دیدمت فهمیدم که یه حسایی بهت پیداکردم ولی سعی میکردم پسش بزنم وچیزی بهت نگم .

چون ازطرف تو مطمئن نبودم .

وقتی دیدم که کم کم داری باهام سردمیشی و دیگه میلی نداری باهام شوخی کنی فک کردم به یکی دیگه دل بستی ودیگه ازمن خوشت نمیاد و اولین نفر که به ذهنم رسید ،پارسابود.

فکرمیکردم عاشق اون شدی اخه شمادوتاخیلی باهم صمیمی رفتارمیکردین وحرص منم درمیومد. ولی هی به خودم نهیب میزدم که پارسابرای تو فقط یه برادره باخودم گفتم شاید کاراشتباهی ازم سرزده ولی هرچی فک کردم ک چی کارکردم به نتیجه ای نرسیدم.


romangram.com | @romangram_com