#ما_پنج_نفر_پارت_371
سامیار: شرمنده اجی من و داش سپهر میخوایم بریم برقصیم و هردو باعجله از روی صندلی هاشون بلندشدن و به وسط رفتن
_ای خداهمه داداش دارن ماهم داداش داریم...
ناچارا
بلند شدم که برم بیارم سرم پایین بود و دامن لباسمو گرفته بودم و همراه باآهنگ داشتم میخوندم و شونه هامو تکون میدادم و راه میرفتم که احساس کردم به چیزی برخورد کردم.
نزدیک بود بیوفتم که خودمو کنترل کردم و مانع سقوطم به زمین شدم...
سرمو آوردم بالا که دیدم بعله آق آرسام دارن با یه لبخند خاص نگام میکنن.
یاد حرف لعیاافتادم که میگفت دراین مواقع بایدبه شلوارشون نگاه کنی به شلوارش که نگاه کردم دیدم نه خداروشکر اتفاقی نیفتاده .
شیطون خندیدم و به چشماش نگاه کردم که دیدم اونم داره شیطون نگاه میکنه.
با شیطنت گفت:
دنبال چیزی میگشتی،
بااین حرفش به شدت آب شدم ولی به روی خودم نیاوردم و مثل خودش گفتم:
اره!
_چی؟
romangram.com | @romangram_com