#ما_پنج_نفر_پارت_360

بابا خیلی خوشحال بود هم برای این که امیر پسر خوبی بود و هم برای این که با بهترین دوستش فامیل میشد....

سارا:

از تهران که برگشتیم بلاخره بعد از بیست و دوسال خالمو دیدم.

به شدت شبیه مامان بود و مث سیبی بودن که ازوسط دونصف شده بود...

خاله خیلی مهربون بود و آرسام هم شباهت خیلی زیادی به مادرش داشت.

به همین علت میگفتم که من آرسام رو قبلا یه جایی دیده بودم علتش شباهت زیاد به مامان و خاله بوده...

من الان توی اتاق نشستم و حوصلمم به شدت سررفته....

گوشیمو برداشتم و شروع کردم به چت کردن با زهرا داشت از سامان میگفت که برخلاف فکر زهرا که فکر میکرده پدرش با جواب منفیش مخالفت میکنه پدرش خیلی راحت قبول کرده و گفته که من زورت نمیکنم.

خیلی خوشحال شدم چون زهرا واقعا هیچ حسی به سامان نداشت....

داشتم باهاش حرف میزدم که مامان برای شام صدام زد...

به پایین رفتم..

همه دور میز نشسته بودن فقط یه صندلی خالی کنار سامیار بود و روبروی آرسام صندلی رو کشیدم عقب و نشستم...

سامیار برام غذا کشید و همه مشغول خوردن شدیم که صدای خاله بلندشد.

_میخواستم یه خبر خوب بهتون بدم....

romangram.com | @romangram_com