#ما_پنج_نفر_پارت_359


به خونه که اومدم فاطمه و دخترا داشتن درباره عروسی فاطمه حرف میزدن و فاطمه داشت میگفت که پدر عرفان توی اصفهان باغ گیر آوردن و بعد از تموم شدن ترم میریم اصفهان و عروسی و برپا میکنن.

بعد از این حرف همه خوشحال شدیم و ریختیم رو سرفاطمه و کلی تف مالیش کردیم که اخر طاقت نیاورد و با یه داد زد تو ذوقمون....

ایشش لیاقت نداره...

واقعا براش خوشحال بودم...

اون شب برای اولین بار هممون توی سالن خوابیدیم و تا صبح گفتیم و خندیدیم...

دلم برای شمال و اون اتفاقا تنگ شده بود...

واقعا بهترین سفرعمرم بود یکی از دلایلش آشناشدن با امیر بود...

برای ساغرهم خوشحال بودم چون پارسا همه جوره پاش وایساده بود و این وسط فقط سارا و زهرا سرشون بی کلاه مونده بود.

البته متوجه نگاه های گاه و بی گاه احسان وقتی به دیدن ساغر میومد به زهرا شده بودم...

ولی خب انگار نمیخواست که فعلا چیزی بگه....

سارا هم که هنوز هیچ خبری نبود.....

بعد از دوهفته دانشگاه تموم شد و ما هم به اصفهان برگشتیم.

دوشب بعد از این که برگشتیم امیر با خانوادش اومدن خواستگاری...


romangram.com | @romangram_com