#ما_پنج_نفر_پارت_354

امیر میگه نمیخوام نامزدیمون طولانی باشه چون اصولا نامزدی برای اشنایی دو طرفه ماهم نیازی به اشنایی بیشتر نداریم و تو این مسافرت از اخلاق های هم باخبرشدیم.

منم با حرفش موافقم ولی به خودش نگفتم حالا پیش خودش میگه چقد هوله.

البته امیر همچین پسری نیست ولی خب دیگه یکمم باید ناز کرد...

بلندشدم که اماده شم یه مانتوی سفید ابی با یه شلوار سفید و شال ابی پوشیدم و وایسادم جلوی اینه برای ارایش...

بعد از این که ارایشم تموم شد کیفمم برداشتم و رفتم بیرون که ساغر و دیدم که کنار ساراروی کاناپه نشسته بود. توی این چندروز اخیر دفعه اول بود که از اتاقش اومده بیرون.

از بعد از اون حادثه از اتاقش بیرون نمیومد و غذاهم تو اتاقش میبردیم.

به طرفش رفتم و گفتم:بهههه چ عجب ساغی خانوم از اتاقشون دل کندن.

سارا: بسه انقد مزه نریز قرارت دیر میشه!

چپ چپ بهش نگاه کردم و چیزی نگفتم چون اگه میگفتم تا صبح میخواست کل کل کنه.

_زهراکوش؟

_رفته موسسه!

_اهان.

گوشیم زنگ خورد امیر بود به طرف در رفتم به ماشینش تکیه بود .

با دیدنم عینکشو برداشت و با یه ژست خاص براندازم کرد منم به تیپش نگاه کردم بلوز سرمه ای و شلوار جین مشکی.

romangram.com | @romangram_com