#ما_پنج_نفر_پارت_352
_راستش ابجی دلیل این که اوردمت این جااینه که..
تو چشمام زل زد و گفت:
ابجی تورخدا نزار ساغر از دستم بره.
ابجی ساغر تصمیمش جدیه و منو نمیخواد..
ابجی خواهش میکنم کمکم کن..
ابجی میدونم خودت وضعیت روحی خوبی نداری ولی ابجی توروخدا کمکم کن...
توچشماش اشک جمع شده بود...
خداااای من این داداش منه؟؟
نتونستم بیش تر از این شکستنشو ببینم و سرمو انداختم پایین..
جو سنگین بود و آرسام بیشعور هم چیزی نمیگفت..
از بی شعوری که تو دلم گفتم خندم گرفت و لبخند زدم که ارسام گفت:
_جن زده شدی عایا؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
_هاااا؟؟...چیییی؟؟....چراااا؟؟
romangram.com | @romangram_com